سوز بهمن

 

 

 سوز بهمن

مسیر ِجاده از فرعی به اصلی

همچنان لغزنده و باریک !

زمان یخ بسته ، جوّ سنگین ،

زمین تیره تر از تاریک !

تمام خاطرات سبز دیرین را ،

درون کوله پشتی می کشم بردوش .

دهان ِگام ها یم،

پشت خط ِگفتگو ممنوع

درون ِ گوش دی ، یکریز می خواند

اگر چه سوز بهمن در سرش کولاک ،

و سد کرده عبورم را !

ولی من ، شاعر نسل بهارانم .

نگاهم قلّه ی کاغذ ،

وخودکارم ، روان ، غلتان !

به دستم قوطی کبریتی از گوگرد زرتشتی،

که از پیشینیان میراث ،

به آتش می کشم اسپند ،

تا بن ریشه ی فصل زمستان را بسوزانم .

هم اینک گوش زنگم باش

که طعمِ سیب سرخ ِ سفره ی هفت سین امسالم

تفاوت میکند با سالهای پیش !

( اگر باور نداری !؟

تا بهاران صبر باید کرد )*

*وام گرفته از اشعار پیشین

************************
تمام حرف ربطم خاک کردند

کلام دل نشینم چاک کردند

نوشتم جمله ای بودار، حتی

همین یک جمله را هم پاک کردند

***************************

وقتی که حرف ربط

کلام مرا بی ربط می کند

ویک واو ساده

کر را کور و زر را زور

دیگر به هرچه حرف

از جنس فوق حتی درون نون

که از هر طرف بخوری

مزه اش یکیست ، مشکوکم !

وبرایم مهم نیست

که از پل، پول

واز پول ،پل می سازد !


غلامحسین جمعی

/ 0 نظر / 20 بازدید