من و قصه های مادر بزرگ...

 

تنها چیزی که از حقیقت قصه های مادر بزرگ در خاطراتم نقاشی شده...

"قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید"

و بقیه ی شاید قصه دروغ محضی بود که آخر داستان با بالا رفتیم و پایین

اومدیم درکلام رسوا میشد،،، سنجشی با ماست و دوغ...

کاش حقیقت کلام مادربزرگ در قصه ی کودکی  ، نگهداشتن دربی خبری مطلق نبود...

شاید آگاهی من از دنیای دروغین در پنهان کاری  مادربزرگ

نگرانی و هراسی عمیق را در قلب او  ایجاد می کرد ...

مادربزرگ می خواست دیرتر این حقیقت تلخ را باور کنیم

و از اسباب بازیهای بچگی لذت ببریم..... ..

چه کسی یاد خواهد داد به بچه های دیروز که بعد از دروغ ها

یا مخفی کردن چهره ی دنیا به باور زندگی برسد...

حالا چه کسی حقیقت یک سکوت تلخ  در پی شکست آرزو را

در کلام بی تمنایی معنا می کند

همان بهتر که سکوت،آرزو،کلام،تمنا

را دریک واژه خلاصه کرد...

ساکت

شاید مادر بزرگ با تظاهر به آرامش در نگاه ،

کلامش را در چین و چروک صورتش به تصویر می کشید

و من خواب بودم و نمی دیدم یا فقط در عمق نگاه مادر بزرگ گم شده بودم...

شاید باید در نگاه آرام او می فهمیدم که :

سرحالی و سرزندگی..

آرامش..

کمال انسانی...

تقدیری اجباری  در "ساکت" باشد.

ولی باورش سنگین است  که مادر بزرگ دروغ گفته باشد

 انگار در  وجودش  خدا را احساس می کردی

و نگاهش چنان آرامشی داشت  که او را باور می کردی

وقتی نیمه های شب از خواب می پریدم ،

او را در سجاده ای از نور گسترده

و  در حال خواندن نماز شب می دیدم

 که در حال  عشقبازی با مهربانِ خود بود...

مهتاب از گوشه پنچره سرک می کشید

و چادر وچارقد سفیدش را با دستی از نور نوازش می داد .

یاد قصه های مادر بزرگ و گرمی دلها در همدلی بخیر...

 

زهرا پویامنش  

/ 1 نظر / 11 بازدید
حجت اله یعقوبی

درود بر شما بانوی بزرگوار بسیار زیبا، عمیق و فلسفی بود گر همه عالم بگوید نیست، هست!، آری! هست!!! برقرار باشید[گل]