قفس

 

این قلب،زخمی خنجر نگاه ا ست


ایکاش چشمش نبود تا روح


اهورایی تو را تکه کند


از گناه او درگذر...


که خودش نیز با قلبی خونین


وشکسته


چوب  خطی
ازخونابه ی دل و اشک

دیده


به دیوار زندان تن کشیده


وبه امید باز شدن قفس


رهایی و پرواز ...


سوخت در انتظار 


     در حسرت دیدن یار...


گویند:


دیر نخواهد بود که..


گذر لحظه های درد فراموش خواهد

شد


و دوباره عشق طنین انداز ...


تو باور داری...آیا؟؟؟


 باورش ندارم


هرگز...

 

 

از :زهرا پویامنش

 

/ 0 نظر / 22 بازدید