صبح


 

صدا را شاید ، یک روزی

با تو هجی کنم

در یک اتاق ساکت

تا فضای پنجره را پُر کند...

صدایِ فاصله و فریادِ نگاه

در زمزمه ی سکوت ...

شاید یکی از همین روزهای نزدیک

آرامِ ثانیه را در لحظه ی رسیدن نجوا کنم
.....
حرف از باران بی امانی بود که چتر تنها بهانه شد

برای رنگین کمانی که در حسرت خمیده شد

پ.ن:

دیروزهای دور لحظه در تاراج زمان بود
و دلواپسی هایش در پس آن پرچین غریبگی پنهان بود ...
بگو خدای من گاه دلتنگ شدنت را؟
تا هر صبح قبل از بیداری افق ، سحر را در آغوش شبانه ها به گرمی دستان خورشید پیوند دهی ...
شاید دیگر در تو خیالی نیست
که از ارغوان و بابونه خبری از پرنده ی معصوم دیروز های دور را بگیری ...
با ارادت زهرا پویامنش
2خرداد93

/ 0 نظر / 28 بازدید