دوستت دارم

من به دنبال یک آلاچیقی از مهر

در کنار ساحل دریا  رهسپار شدم

رد پایم هنوز روی ماسه های نمناک به جا مانده است

روی شنهای ساحل بی هراس ازهرجنبنده ای می نشستم

 و ریگهای ساحلی را زیر انگشتانم پنهان

می کردم

و در جواب موج دریا و سوال ازقایم کردن ریگها سکوت می کردم

 تا از زیر پایم بگذرد و با سختی ماسه ها وریگها را بیابد تا بازی آنها دل انگیز تر شود...

در خلوت خود در فکرساخت آلاچیق تنهایی ام بودم...

شبها به دنبال نسیم و روزها در فکر اوج پرواز مرغان دریایی

در آلاچیق من حرفی از رنگ و ریا نیست

کاش در همسایگی ام کلبه ای از چوب های باران خورده ی نمناکی باشد

که در آن پیره زنی با بار خاطرات زمان بر دوش

مرا به عطر و بوسه ی خاطراتش مهمان کند

و از عشق اساطیری خویش بگوید

که چه شبها در انتظار نگاهی مهربان

 شال گردنی از عشق را بافت ولی در حسرت نگاهی عاشقانه رج ها نقش گرفت

چه سحرهایی که بقچه ای از نان و پنیر و سبزی را برای چاشت صبحگاه ماهیگیرش فراهم ساخت

ولی دیده نشد...

وگره در گره تور را ،از هم گسست ولی باز هم دیده نشد..

و من همچنان در انتظار شنیدن ....

کاش ماهیگیر که زیر چشمی مادر بزرگ را

می پائید

 اینقدر سرد و یخ زده نبود

.....

وای چقدر حواسم  پرت است...

 آب تا زانوهایم بالا آمده...

وزش نسیم با تند باد تعویض شده

 و موهای مرا به بازی گرفته

 و هراز گاهی ضربه هایش را روی گونه احساس میکنم

در همین نزدیکی امواج خشمگین از وزش تندباد

چه بی رحمانه خود را به صخره می کوبد

نمیدانم ..نمی فهمم...

علت این کوبیدن را

در صیقلی کردن سنگ است

 و یا در سیلی به سنگ در سنگدلی اش

افکار امواج آبی پریشان

 و ترسان به هوا پرتاب شده

و رنگ خود را باخته و به سفیدی گرائیده

مانند پنبه های یک پنبه زن امواج ذره ذره شده در هوا معلق

 و آب کف آلود دریا آغوش گشوده

 در تسلای دل قطرات ترسان و پراکنده...

باز نمی فهمم صدای غرش امواج را ..

که با صلابت به پیش می آید

 و در کنار ساحل آرامتر می گردد..

من از این همه راز درهراس ...

باید سریعتر به آلاچیقم برگردم

به همان جای دنج و آرام همیشگی

پناهگاهی در خلوت و تنهایی

و در نگاه به وسعت دریا

 و صدای امواج، کسی را ،شریک نسازم

اینگونه زیستن شاید بهتر باشد...

شاید وقتی دیگر...

شاید در نی نی نگاه پیره زن حسرت دیداری باشد

 و ماهیگیر را بخشیده باشد

هر روز که به ساحل می آید

 و نگاهش به دریا خیره می ماند

در انتظار قایق ماهیگیرش باشد

 که از دور دست افق برای دیدار او آمده باشد ..

...نه برای ماهیگیری  ماهیگیر،

 بلکه برای سوار شدن بر امواج دریا

درقایقی از عشق در کنار پیره زنی

 که هیچگاه واژه دوست داشتن را از زبان ماهیگیر نشنیده بود...

ماهیگیر ساعتها او را می نگریست

 اما یاد نگرفته بود که بگوید دوستت دارم...

شاید بیان احساس باعث شکستن غرورش

 می شد و از اقتدارش می کاست...

ولی دیگر سالها بود

 که ماهیگیر در سکوت به سر می برد

 در سکوتی که اگر هم می خواست حنجره ای برای بیان نداشت...

بیان واژه سنگین دوست داشتن....

 .

.

از : زهرا پویامنش

/ 2 نظر / 10 بازدید
بهار من

سلام آپ شدم ممنون میشم بهم سر بزنی و پست رفتی ... رفتی واسه همیشه رو بخونی و نظرت رو بگی در مورد رفتن مادر مهربونمون هست

یزدی (من)

سلام وبلاگتون خیلی عالیه من که خیلی خوشم اومده ... موفق باشید همچنان ...[لبخند][گل]