اشک من

همیشه ضربه کاری ز خویش و آشنا خوردم

چشیدم زهر تنهایی همیشه پشت پا خوردم

اگه دیدی که اشک من به روی گونه افتاده

نه مجنونم نه دلداده که بغضم اوج فریاده

مث شبهای بی مهتاب دل خاموش من تنهاست

شکسته کاسه ی صبرم دلم در وحشت فرداست

دو دسته خالی و سردم تهی از عشق و امیده

منم دریای بی ساحل طلوعم مرگ خورشیده

من آن شبگرد پر دردم که افتادم به بیراهه

مثال بخته کوتاهم دو دستم از تو کوتاهه

اگه مثل مسافرها غریب جاده ها هستم

به لبها حسرت خنده اسیر لحظه ها هستم

اگر چه بی تو آسودن مرا در حد باور نیست

ولی هرگزغرور من گدای عشق دیگر نیست


/ 0 نظر / 22 بازدید