برودت تنهایی

 

آهنگِ  بی کلامِ  شعرِ  نگاه ِ تو

 جا مانده است

 در کنارِهمین  پنجره ی دیروز...

و گره در گره

نقش باران

خیره شد به صدای فانوس و ستاره

و من در برودتِ  این همه تنهایی

 در دایره ی بی مدارِ گردی

دریا دریا

گریسته ام...

 

و تو خوب می دانی

من از سکوت آینه می ترسم

فقط بیا...

بیا  و پایان انعکاس قدم های گریه هایم باش

بیا و تا نهایتِ  شب

پناهِ فانوسِ  نفس هایم باش


تو که نباشی...

هوا سرد است

و من می ترسم

 از امتداد گریه ، در گذرِ عقربه های گیجِ شبانه

بیا که  دیگر هیچ آرامشی نیست

 در این دقایق دیر

 که تنها، آرامشِ یادت در کنارِ همان پنجره

آمیخته است با یک بغل ارغوان و اقاقی

 بیا که سخت هراسانم،

از تکرارنبض ترانه ،در دفتر شعرهای ناتمام

شاید روزی ...

وصله ی پاره های درد

در حقیقت من

سوال اندیشه ای شود

روزی که آسمان در آغوش تک درختی خفته باشد

و تو با چتری ،زیر باران خاطره

در سیاهی شب های منزوی

تنها عابرسپیده باشی...

...زهرا پویامنش
دوم دیماه نودوسه
4بامداد

/ 0 نظر / 6 بازدید