شاید یک نفس را کم دارم...

 

میدانی حال خوشی ندارم و آوار اندوه ، باورم  را درهم شکسته

میدانم  تو هم مثل منی!!!

شاید تصمیم مقصر است یا تعصب؟

نمیدانم هر چه هست 

عذابی است مداوم

بی توحکایتِ  دیوانگی ام  ساده ترین کلامی  است

که دیوارها رسوایی ام را ساز کرده اند

می دانم چینیِ سفیدِ  بودنم  لبِ پنجره ی خاطره ترک خورده

و دستی می باید که بندزن حادثه باشد

می دانی بر من چه رفته است ؟

دردی در رگهایم آشیان کرده

و آینه به ورم پلک هایم عادت

سفیدی در لابلای موهایم چشمک می زند

به یاد می آورم روزی را که آرامشت بودم

و غبار خستگی هایت در برق چشمهایم آتش می گرفت

وقتی از کوچه پس کوچه های  تقدیر می آمدی

و از جبر گلایه می کردی

تو را گفتم کوله باراندوه هزار ساله ات را خریدارم

 تنها بیا بگذار تنهایی ات تنها بماند

 دنیا برایم خیلی بزرگ شده  شاید یک نفس را کم دارم

با ارادت : زهرا پویامنش

22آذر91

/ 2 نظر / 25 بازدید
ساسان

خیلی زیبا بود زهرا جان. موفق باشی

فقط خدا

واقعا عالیه همه اشعار توشون روح جاریه. ممنون