شاید هیچ وقت

 

باور دارم که آمدی
اما بدون چتر و دستار
زیر باران ماندی!
و پرسه زنان
ناظرِ عبور عابران سپیده بودی ...
تا نشان از بی نشانی دریا بگیری!
.
.
.
اما...
همین مردمان ساده ، قانع به نانی
حتی جرعه آبی
که به بوی یاس ایمان دارند
و نمازشان را بر سجاده ی اطلسی می خوانند
شاید گم کرده راه را ، غریبه پنداشتند...


اصلا فرض که تو را ندیده اند!
نگو که ورق پاره های خط و نشان عهد قدیم را به قاصدک سپردی!
نگو که باد هم نشانی از بوی ارغوان و سایه سار بابونه نداشت؟
حتی اقاقی هم می دانست رازِ ارغوان را...
کاش می دانستی...
وقتی شوری اشکهای من ،خودش ، دریایی است
کاش باورم می کردی...
حتی یک لحظه...


گم شدی در هیاهوی فاصله
می ترسم
در پیدا کردنت گُم شوم ؟
شاید وقتی دیگر...
شاید هیچوقت ....
.......

13تیرماه 92
زهرا پویامنش

/ 0 نظر / 11 بازدید