تسخیر روح...

 

 

گاهی باید حقیقتِ پنهان را باور کنی

حقیقت تو

 وَ من ؟

دیر هنگامی بود

در این هیچ های تکراری

و پوچ های در راه مانده ی بی جواب

در کنار رنگِ دروغین دریا

ثانیه ها را غرق می کردم...

تا غروبی رویایی گم کرده مسیری، راهِ بودن را از تو پرسید...

و تو ای غریبه ، آشناوار نگاهم کردی

و با شیوایی کلام ، راهنمایم شدی ...

درخوابِ  لحظه، رویاهایم طعم زیستن گرفت

و تو همه ی حس من شدی

تمامِ بودن من...

قصر آرزوهایم بر ابرهای خیالی شکل گرفت

و آتش چشمانت  آنشکده ی دلم را گداخت

و نگاهت تارِ چنگ ِ دلم را نواخت

اما به یقین می دانم 

خدایم تار و پودِ  باورم  را

در وجود تو قرار داد

 بی قرار...

تو می دانی که می دانم...

و می خواهم ندانستن را بهانه کنم...

 

شاید هم نمیدانم بر تو چه گذشت

که بودن را انکار کردی!

از آن هنگام هر بار در اوج باورم از پله های رو به پایین یاد کردی!

و تکه پاره های قصر سفیدم را به نظاره نشستی!

می دانم تو می روی اما یقین بدان

 روح تسخیر شده ی مرا نیز با خود می بری!!!

از: زهرا پویامنش

17آذر 91

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید