شعله وریِ عطشِ دوری...

وقتی برف زمستانی روی موهایت می خندد

و حلقه ی اشک ، چشمانت را می نوازد

آن گاه که  تبسم در لبانت به سردی می گراید

و دریای اشک عطشِ دوری را شعله ور می کند

دیگرتو را دوست ندارم

 

وقتی با تو حس جاودانگی در زندگی معنا می شود

و سوختنِ در تند باد و باران تداعی می شود

آن گاه که مرگ ثانیه  در نگاه  بدرقه می شود

و رویای  احساس لگدمال عبورت می شود

دیگرتو را دوست ندارم

 

در آن هنگام که بغضی بی امان راز دل را به اعتراف می نشیند

گویی دستِ  زمان راه نفس را می بندد و به اوج گلایه می رساند

و درد  بر سینه ی عاشق  نقش اندوه می کارد

و عشق را مصلوب می سازد

آنگاه تو را دیگر ، دوست ندارم

 

 با توام ای آرامشِ دل

وای فانوس رویا در شبهای تار

با تو ای روحِ تسکین  در طوفان حوادث

گفته بودم که تو را دوست می دارم

اما

 تو را دیگر دوست ندارم

 

 زهرا پویامنش

 

/ 0 نظر / 23 بازدید