بی بهانه...

یادت هست!
آن روز غروب
که تو را آواز داده بودم از بی قراریِ غروب
و دلتنگی آفتاب...
دیر آمدی ...
گویی تمام راه را در هراسِ گم شدن - دویده بودی
لرز حنجره وکوتاهی نفس رسوایت کرد
ولی چه زود در غمِ نان گم شدی !
ایستادم در انتظاری خیالی
نیامدی...
و تو نمی دانستی...
راه را به تمامی در اندوهِ بی بازگشت تو، گریستم
هیچ کس نمی دانست
راز ارغوان در سایه سارِ مه آلود آسمان را
که تنها یادگارِ من
تبسم های گاه و بی گاه است
در مرور خاطره های ماندگار
که نیامده یخ می زند
و بی بهانه در دفترِ گریه های من
زمزمه های شعر تو جاری می شود...
زهرا پویامنش
92/5/12


/ 0 نظر / 40 بازدید