7وادی

 


بخشش"
-

دشمنی ها را بیـا در خاک کن
کینه های ِ سینه را هم پاک کن

غـم زدایـی کُـن دل ِ همسـایـه را
بذل و بخشش کن، به غیراز مایه را

پرده از رازی بَـرانـدازم کنـون
پنبه را از گوش هایت کُن برون؛

مالکِ هرچیز می خواهی شوی،
با نگهداری ِ آن کی می شوی؟؟

هر کسـی انـداختـه، انـدوختـه
هرچه را انبار کرده، سوخته

هر چه حرکت ازمن و تو سرزند
شعــله اش تا مـــاورا دامـــن زند

آن فراتر نیز از جو می رود
منـتشر در عالم ِ هستــی شود

در شگفتـم عده ای آخر چـرا
غافل و فارق شدند از ماجرا؟

سـرسـری از زنـدگـانـی بگـذرند
مشکل از یک قرص ِ نانی بگذرند

آتش این جهـل ِ ایشان، ای دریغ
می کُـند دامن پریشان، ای دریغ

از پس انداز ِ خوشی غافل شدند
در زمان ِ سرخوشی غافل شدند

هست امکان ِ پس انـداز ِ خوشی
شاد می سازی و دایم سرخوشی

بیـن ِ اهـل ِ غـم، اگـر قسمـت کنی،
پس به این اخلاق چون عادت کنی،

می شود حکـم ِ پس اندازی تو را
اعتبـار و هـم سـرافـرازی تو را

مثل وامی بهره اش را می بری
با همان بس شادمانی می خری

من که با بخشش شدم سرمایه دار
فارق از هر دغـدغـه در روزگار

=======



**
"حال را دریابیم"



فکر ِ امروزش نمی باشد کسی
لحظه ها را در نمی یابـد کسی

روزِ خود را بهرِ فردا طـی کنند
چـارپـای ِ سـرکشـی را پـی کنند

صبح ِ فــردا را چـراغانی کنند
حال ِ خـود را نیز قـربانی کنند

در گذشته زندگیشان جاری است
زندگیشان مثل ِ یک انبـاری است

با فلاکـت روز را طـی می کننــد
از فشـار ِ گشــنگی قِـی می کننــد

بلکـه فـرداشان به سیـری بگـذرد
دلخـوشی هاشان به پیـری بگـذرد

=======



***
"سهم هرکس بیش و کم روشن شده است "
-


هرچه می خواهد خدا، آن می شود
با پـذیـرش، هـرچـه آسـان می شود

با تـلاش ِ سـرخ چون نی می شوی
فارغ از هرگونه غم، کی می شوی

هـر کسـی تـدبیــر دارد مـی بَـرد
غیراز آن او سینه یِ خود می درد

عــده ای خیـلـی تقــلّا می کننــد
دم به دم پاییــن و بالا می کننــد

=======



****
"نقش هر کس را مشخص کرده اند "



نقشِ هرکس بیش و کم روشن شده است
سهم ِ جمعی هم، نخ و سـوزن شده است

عـده ای اهـل ِ قلــم، اهـل ِ شعــور،
سر نمایند عمرِ خود با شعر و شور

عده ای تنها به فکر ِ پول و پُست
عـده ای از دیـد ِ آنهـا نـادرسـت

عده ای فکر تجارت می کننــد
عده ای دائـم شکایت می کننــد

غُـر زدن بـاشـد مـرام ِ عـده ای
معتـرض همـواره نـام ِ عـده ای

عده ای هم شغلشان بخشیدن است
جمع دیگر کارشان رنجیـدن است

عـده ای با آه و نـالـه دمــخورند
عده ای هم چون تفنگ ِ سرپُرند

سهل و آسان عـده ای سـر می بُـرند
نان به هر نرخی که باشد می خورند

نان ِ خـود افسـوس آجُــر کرده اند
زیر ِ پای ِ خویش را سُـر کرده اند

عده ای از عاشقی ها مست ِ مست
عده ای شمشـیر ِ نامـردی به دست

یک نفـر جان می دهد در راه ِ دوست
یک نفر هم می کـَـند از دوست پوست

عـده ای در فـکـر ِ دنیـا نیـسـتند
عده ای بر حرفِ خود می ایستند

عده ای اطرافِ خود خط می کشند
خــط به قامـوس ِ محبّـت می کشند

شغـل ِ دلالـی چرا مُـد گشته است؟
راه صنعت کـم تــردّد گشته است؟

هیـبت ِ جمعـی شده در بنــد ِ پـول
از برای ِ کسب ِ آن خیلـی عجول

=======



*****
"عاشق و دلگرم شو در زندگی"
-


خواهشی دارم عزیزم گوش کن
آتش ِ کبـر و حسـد خاموش کن

چون حریری نرم شو در زندگی
عـاشـق و دلگـرم شـو در زندگی

=======



******
"اعتماد خویش را بالا ببر "
-

اعتماد ِ خـویـش را بالا ببـر
نیست ابزار پریدن بال و پر!!!

اعتمادت چون که بالا می بری
بهتر از سیمرغ حتی می پری

چون ببخشی زیر پایت فرش را
مطمئنم در نوردی عرش را

=======



*******
"عده ای چون جاکلیدی گشته اند "
-


عده ای چون جا کلیـدی گشته اند
چـون نمـادی از پـلیـدی گشته اند

غـالبـن مـاشینـشان در پـارکینــگ
خط نخورده لاستیکش همچو رینگ

دل خوش از تاییــد ِ این همسایه ها
اینکــه از ما هست این سرمایه ها

خود ولـی بی بهــره از امـوالشـان
می شود کیفور و خوش احوالشان

من نمی دانــم چـرا در زنــدگی
می کُنـد هر کس، کسی را بندگی؟

بنــدگی آخر چـرا شایـع شده است؟
هرکسی با یک بتی قانع شده است؟

=======

از : استاد محمدرضا لطفی

/ 0 نظر / 9 بازدید