چه بی بهانه...

در پرچین سکوت

و آهنگِ چشمانت

چه ناباورانه حسرت ، ساز شد

وکوکِ قلم

گاهِ نوشتنِ جرعه جرعه از مهتاب

تا رسیدی به  کوچه های بن بستِ احساس

و حسرتی تنیده بر تنِ کوچه ها

تو آمدی از دور

گاهِ رقصیدنِ قاصدک در زلال آفتاب

و چه بی بهانه آمدی!

 به قابِ  قلبِ بی قرارِ من ...

زهرا پویامنش

 

/ 0 نظر / 28 بازدید