فردا دیر است...

فردا دیر است

می خواهم همین امروز برگردم

به خودم ، به تو

شناسه ها را دنبال کنم

از نشانه ها گذر کنم

حلاجی ی کوههای تردید را نظاره کنم

و پریشانی گیسوی بید را شانه زنم

قرن ها در معنای تو بسی رنج بردم

آرزوهای قندیل بسته  غارهای توهم را شکستم

تا چادرِپوسیده ی شب را به ستاره وصله زنم

دیرگاهی است فریادِ سکوت ، زمان را مه آلود کرده است 

و روزهای خوب در جاده های ترحم به انزوا نشسته است

شاید پشتِ نقابِ لحظه ها خفته باشد

 پسینِ آن غروبِ خیال انگیز، زیرِ بارانِ دلهره ای آشنا

صدای پای لحظه آهنگ خوشی زمزمه می کرد

وقتی همه تن گوش شدیم

25 اردیبهشت 93

 زهرا پویامنش

/ 0 نظر / 14 بازدید