وداع

 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می روم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم ، تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زاین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ،ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ،بگذار که بگریزم من

ز تو ،ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب ،خونین دل

می روم ازدل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل...

.

.

.

شعری زیبا از فروغ فرخزاد

 

 

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
.!!!.

چرا خداحافظی..؟؟؟؟[شکست] موافق نیستم..