برنده

 

باختم...

آرزو را به تمنا...
باغِ خشکیده ی حسرت به بهار تسلیم
چشمه ی ساده دلی را به سپیدار امید
خواب شب را به غمِ نیلیِ هنگامِ سحر
وحشت و ترس،

به بی باکیِ عشق....


همچنان می بازم....

شعله ی شیفتگی را به نسیمِ خنکِ روشنیِ چشمانت...
حرفهای دلِ خود را به سکوت...
سردیِ فاصله ها را به لهیبی از آه....
خستگی را به سبکبالی یادت در دل...
نفسم را به غمت...


و شبی خواهم باخت...

آخرین آهِ گدازانِ دلم را به نوای خوشِ پرپر زدن از بندِ قفس...
گرمیِ کالبدم را به نمِ مبهمِ آغوشِ زمین...
غزلِ زندگی ام را به وقارِ یک سنگ...
.
.
.
.
.
.
و زمان را به ابد...

غزل آرامش

/ 0 نظر / 17 بازدید