...هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام درقفس تنهایی درقفس میخوانم چه غریبانه شبی است شب تنهایی من
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳


 

صدا را شاید ، یک روزی

با تو هجی کنم

در یک اتاق ساکت

تا فضای پنجره را پُر کند...

صدایِ فاصله و فریادِ نگاه

در زمزمه ی سکوت ...

شاید یکی از همین روزهای نزدیک

آرامِ ثانیه را در لحظه ی رسیدن نجوا کنم
.....
حرف از باران بی امانی بود که چتر تنها بهانه شد

برای رنگین کمانی که در حسرت خمیده شد

پ.ن:

دیروزهای دور لحظه در تاراج زمان بود
و دلواپسی هایش در پس آن پرچین غریبگی پنهان بود ...
بگو خدای من گاه دلتنگ شدنت را؟
تا هر صبح قبل از بیداری افق ، سحر را در آغوش شبانه ها به گرمی دستان خورشید پیوند دهی ...
شاید دیگر در تو خیالی نیست
که از ارغوان و بابونه خبری از پرنده ی معصوم دیروز های دور را بگیری ...
با ارادت زهرا پویامنش
2خرداد93

نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳

می شنوم

هرروز صبح

پاشنه ی تردید را بالا میکشی

با گام های تند و سریع

 از جاده های سنگلاخِ بی بازگشت

عبور می کنی...

در یافتن اندک - حقیقتِ زندگی

تا شاید به تمامی لمسش کنی

می شنوم

 موسیقی چشمِ تو و لرزِ دستانت

در رساترین  آوازِشعله ی خرابات دلت

قداستِ نگاه ،

یا تردید در عشقت ،

می شنوی

سکوتِ زندگی


در حرکت گچ به روی تخته سیاه

و نقشِ اولین نشانه ی بودن

و رازِ خلقتی مچاله در سوال

20/2/93

زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳

 

آهنگِ  بی کلامِ  شعرِ  نگاه ِ تو

 جا مانده است

 در کنارِهمین  پنجره ی دیروز...

و گره در گره

نقش باران

خیره شد به صدای فانوس و ستاره

و من در برودتِ  این همه تنهایی

 در دایره ی بی مدارِ گردی

دریا دریا

گریسته ام...

 

و تو خوب می دانی

من از سکوت آینه می ترسم

فقط بیا...

بیا  و پایان انعکاس قدم های گریه هایم باش

بیا و تا نهایتِ  شب

پناهِ فانوسِ  نفس هایم باش


تو که نباشی...

هوا سرد است

و من می ترسم

 از امتداد گریه ، در گذرِ عقربه های گیجِ شبانه

بیا که  دیگر هیچ آرامشی نیست

 در این دقایق دیر

 که تنها، آرامشِ یادت در کنارِ همان پنجره

آمیخته است با یک بغل ارغوان و اقاقی

 بیا که سخت هراسانم،

از تکرارنبض ترانه ،در دفتر شعرهای ناتمام

شاید روزی ...

وصله ی پاره های درد

در حقیقت من

سوال اندیشه ای شود

روزی که آسمان در آغوش تک درختی خفته باشد

و تو با چتری ،زیر باران خاطره

در سیاهی شب های منزوی

تنها عابرسپیده باشی...

...زهرا پویامنش
دوم دیماه نودوسه
4بامداد

نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢

 

هوای اینجا لطیف است و بی تو
هوای دلم ...
اما...
یادت باشد باران بارید و تو نبودی
دشتِ وسیع ، بهانه ی تو را داشت
رودخانه در تلاطم
امواج کف آلود و شفاف
در پی هم دوان
با زمزمه ی زیبایی ترانه ی عشق می خواندند
دلم اینجا نیست...
جایی است دور،جایی که اینجا نیست
جایی که هوایش هوای دیگری است
بهشت من...
هوای ملسی دارد و رویایی
میخواهم بخوابم شاید در خواب
ببینم آن بهشت رویایی...
زهرا پویامنش
تیر90

نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢

 

باورت نمی شود
نگاهِ پیراهنِ تو
در لذتِ خوابِ سحری
خدا می داند چه رازی در کار است؟
92/3/25
زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢

 

باور دارم که آمدی
اما بدون چتر و دستار
زیر باران ماندی!
و پرسه زنان
ناظرِ عبور عابران سپیده بودی ...
تا نشان از بی نشانی دریا بگیری!
.
.
.
اما...
همین مردمان ساده ، قانع به نانی
حتی جرعه آبی
که به بوی یاس ایمان دارند
و نمازشان را بر سجاده ی اطلسی می خوانند
شاید گم کرده راه را ، غریبه پنداشتند...


اصلا فرض که تو را ندیده اند!
نگو که ورق پاره های خط و نشان عهد قدیم را به قاصدک سپردی!
نگو که باد هم نشانی از بوی ارغوان و سایه سار بابونه نداشت؟
حتی اقاقی هم می دانست رازِ ارغوان را...
کاش می دانستی...
وقتی شوری اشکهای من ،خودش ، دریایی است
کاش باورم می کردی...
حتی یک لحظه...


گم شدی در هیاهوی فاصله
می ترسم
در پیدا کردنت گُم شوم ؟
شاید وقتی دیگر...
شاید هیچوقت ....
.......

13تیرماه 92
زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢

همیشه ضربه کاری ز خویش و آشنا خوردم

چشیدم زهر تنهایی همیشه پشت پا خوردم

اگه دیدی که اشک من به روی گونه افتاده

نه مجنونم نه دلداده که بغضم اوج فریاده

مث شبهای بی مهتاب دل خاموش من تنهاست

شکسته کاسه ی صبرم دلم در وحشت فرداست

دو دسته خالی و سردم تهی از عشق و امیده

منم دریای بی ساحل طلوعم مرگ خورشیده

من آن شبگرد پر دردم که افتادم به بیراهه

مثال بخته کوتاهم دو دستم از تو کوتاهه

اگه مثل مسافرها غریب جاده ها هستم

به لبها حسرت خنده اسیر لحظه ها هستم

اگر چه بی تو آسودن مرا در حد باور نیست

ولی هرگزغرور من گدای عشق دیگر نیست


نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢

یاری ام نمی کند

نه سلاطینِ واژه  ،

 نه آرامشِ ساحل

وقتی تلاطم امواج را درهم می شکند!

تا تو را آشتی دهم

با زندگی...

.....

اینجا جایی برای ماندن نیست

شاید هم ماندن بی فایده است

عشق تو جای دیگری است

جایی که هوایش مثل اینجا نیست!

.......

وقتی عشق از دستهای بسته ات چکه می کند

در یادبودِ خاطره ای مبهم

کاش می دانستی در پاسخِ اعتماد دلت ...

 

  آستینِ خیس تو

 از باران است

 یا شبنم؟

زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢