...هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام درقفس تنهایی درقفس میخوانم چه غریبانه شبی است شب تنهایی من
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠

 

سلام به شب و سکوت پر معنایش ...

شب با تاریکی و آرامش معنا می گیرد

تاریکی آن بسان تاریکی دل

و آرامش آن بسان آرامش یار

سال ها بود که نگارش دلنوشته را درکوچه، پس کوچه های پر از گرد و

خاک دلم دفن کرده بودم گویی هزاران سال از تاریخ سنگ قبرش

گذشته بود. سنگی سیاه و تاریک و ترک خورده، که نوشته های آن با

شکاف و ساییدگی ها فرسایش یافته بود و به تکه پاره های سنگ بدل

گشته بودو هیچ کس جز خودم نمی دانست که روی این لوح چه

نگاشته شده و چرا به ویرانه ای بدل گشته.

دستی از غیب و کلامی از دل گردوغبار سالیان دراز را کنار زد و روح تازه

ای به کالبد بی جان آن بخشید.تکانی خورد، نفسی تازه کشید و خون

در رگ هایش جوشش گرفت و بر منی که سال ها یاد و خاطره او را به

فراموشی سپرده بودم، پوزخندی از سر تمسخر که « دل را هیچ وقت

نمی توانی در گوشه ای از آلاچیق قلبی ساده مدفون سازی و حتی

سالیان دراز و خروار ها خاک هم نمی تواند خاموشی اش را شاهد

باشد.»

آری؛ مغرورانه و جسورانه مرا کوبید و فریاد شادی برآورد، فریادی که

دردی عمیق و کهنه را می خواست زنده  و بیدار کند. جفایی از روزگار،

خسته بودم در کوره راه های زندگی سبکبال و بی پروا قدم می زدم

گویی که روی ابرهای سفید و مخملی غلت می زنم نسیم خنک بهاری

و سرسبزی بهار یادآور خاطره ی خوش دل است ولی زنده ولی اکنون

چی؟ دلی که به پائیز زندگی نزدیک شده چه سود که بیدار باشد یا

خواب ، زنده باشد یا مرده.

در روزگاری که دل بهایی ندارد همان به ، در ساحل ماسه ای دریا

چمباتمه زده و زانوی غم در بغل گیرد. دلی که دوست دارد در ساحل

دریا ساعت ها و روزها را سپری می کند و با صدای دریا و نسیم در حال

وزش  آن در دل موج ها، لحظاتش را با تکه چوب کوچکی از ثانیه ها در

لابه لای ماسه های نمدار به خاک بسپارد و شاد و سرمست از اینکه در

این ثانیه ها ،نگاه به آب، گاه آرام و گاه پرتلاطم دریا دارد با نگاه به

وسعت دریا و افق، تمام خاطرات دل را شست و شو دهد و با خود عهد

کند در این دنیای نامردی و نامردی ها دل را در قفس تن زندانی کند و

فقط به آبی دریا بنگرد نه به دروغ آبی آسمان...

آسمانی که بیرنگ است و دغل و رنگ خود را از معصومیت دریا می گیرد.

در کنار آبی دریا حرفی از رنگ قرمز دل نیست. چون در ساحل دریا در

گوشه ای از آلاچیق فقط باید به آرامش رسید و آبی دید و آبی نگریست.

در عجبم که هنوز رنگ عشق رنگ قرمز است، رنگ خون نه!

عشق قداست خود را از دست داده  ...

به دل نهیب زد عشق زاییده ی هوس است و سرانجامی ندارد و باید

مجنون رهسپار بازی با گردوها شود...

باید دل را در آب شور دریا شستشو داد. قرار بود با حرارت و گرمای

خورشید وضویی از صداقت بگیرد و صادقانه با خود عهد کندکه دیگر

عاشق نشود و رنگی را به نام رنگ قرمز از خاطراتش حذف کند و همت

بر آن گمارد که بفهمد دوستی برتر از عشق است در دوستی گذشت و

فدا شدن لازم است. دوست داشتن و دوست بودن، نیاز دل است و به

آن پیوسته محتاج. نگاهی که از روی دوستی خالص باشد به رنگ قرمز

نیست به رنگ خون نیست، خود خون است که در رگ محبوب جوشیدن

می کند، جان می بخشد و جان نمی گیرد، آرام بودن را در وجود دوست

احساس می کند وقتی آرامش را به او هدیه می دهد و از خود

می گذرد و در او فدا می شود تازه به اوج می رسد، اوج لذت از اینکه

توانستی چتری باشی برای بارانش و نفهمد که چرا خیس نشد.

مصداق این رویا ها فقط در کنار همان ساحل دل، در سحرگاه قلبم و در

خلوت و سکوت آلاچیقی چوبی از تن خسته که گردش نسیم، روح آن را

نوازش می دهد و موسیقی اصیل را می نوازد...جای دنجی است.

 آرام و بی سروصدا و حیله در آن جایی ندارد و پرده های  نفاق افتاده  و

همه چیز آشکار شده.

حریم دیوار آلاچیق، بتونی و سنگی نیست، باز و آزاد و رهاست و می

توان با نگاهی از سر شوق دور دست ها را هم دید و از صداقت دریا هم

لذت برد.

دریایی که گوهر  ها را در دل خود مخفی کرده و نگاه نا محرم، آسمان

دغل باز بی رنگ را،  از آن محروم کرده، گوهری که در ساحل به آرامش

و هدایت ابدی برسد  و بر خود ببالد که رنگ آبی، بی نصیب بودو

مغموم...

.

.

 از :زهرا  پویامنش

زهرا پویامنش(سحر)...
شراب رویایی شبهای ارغوان ... دلنوشته های این وبلاگ در سایت شعر نو به ثبت رسیده است لطفا در هنگام کپی برداری نام نویسنده و آدرس وبلاگ را ذکر فرمایید.
کدهای اضافی کاربر :


www.shereno.com www.shereno.com