...هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام درقفس تنهایی درقفس میخوانم چه غریبانه شبی است شب تنهایی من
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱


آسمان، آبی ...
و شهر، تمام شهر
تا خوابِ نزدیک به صبح نماز ... خلوت!


شبی که رفت
غروبِ روشنش را از یاد نخواهم بُرد.


آن شب که تو رفتی، باز آسمان آبی بود
باز تمام شهر خلوت بود
و باز پایانِ پسینی غریب که بمبارانِ محله‌های ساکتش
از همان عطسه‌ی حُباب و هول و ولای سپیده‌دم پیدا بود
تمام مردمِ شهر به دره‌های دور گریخته بودند
گهواره‌یی شکسته در کوچه و
نامه‌ی مچاله‌یی در باد ...!
دو سه ستاره‌ی نوخط از خوابِ مدرسه
به جانب کیسه‌های ماسه و
سربندهای باران و ولوله می‌رفتند.
آژیر احتمالِ "نه ای خدا!"،
زُق‌زُق زخمی کهنه در پسِ پیراهنِ عزا،
سوالی ساده و سوالی ساکت،
سوالی که حتما بی‌چرا، ری‌را!
پرده‌ی سنگینِ خانه را از بوی باروت و بیم پس می‌زنم
یک لحظه تو در کوچه‌ی روبه‌رو پدیدار می‌شوی
گریبانِ دخترانه‌ی تو گُلگون است
کبوتری سر بُریده در آغوش،
به جانبِ امدادِ آدمیان می‌دَوی.
باد می‌آید
باران می‌آید
نه، چیزی نیست
میدانِ ساکت پسین و
چند پیاده‌ی پُر شتاب ...،
فقط همین!
تو چیزی، انگار بسته‌ای به کودکی می‌سِپُری
پنچره‌ی خانه را نشانش می‌دهی
نزدیکتر از همیشه با همان روسریِ نازکِ قشنگ
انگار آژیرِ قرمزِ این وقتِ نامراد را نشنیده‌ای ... ری‌را!


کودک به جانب درگاهِ خانه می‌دَود،
پله‌ها را در باورِ معجزه طی می‌کنم،
پیش از دق‌الباب
در به کوچه گشوده خواهد شد.
رازی در راه‌ست!
نگاه می‌کنم
نه، چیزی نیست
نه کودکی در راه و
نه سایه‌ساری که تو بودی ...
"تو هم با ما نبودی!"


دیوارِ سنگچینِ خانه‌ها،
خواب‌های کودکانِ اُردی‌بهشت،
کوچه‌باغی در مِه،
و دوره‌گردی کور با چلچله‌ی کمانچه‌اش
در پسین ایستگاهِ پنج‌شنبه‌های راه‌آهن.
من هم مثل همیشه و هنوز
با دستمالی سپید، پاکتی سیگار و گزینه‌ْ شعر فروغ
چمدانی پُر از ترانه و شبنم
دل و دستی تشنه از لمسِ تبسمِ تو
و سلامی ساده و چتری مشترک
تا خوابِ دورِ نور می‌روم.


برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از یادم نمی‌روی
خاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمی‌روی
گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار، تو از یادم نمی‌روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی،
تو از یادم نمی‌روی
سوزَنریزِ بی‌امانِ باران، بر پیچک و ارغوان،
تو از یادم نمی‌روی
تو ... تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟!


دیر آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!
مراقب خواناترین ترانه از هق‌هقِ گریه بوده‌ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!
خواهرِ غمگین‌ترین خاطراتِ دریا بوده‌ای، دُرُست!
اما از من و این اندوهِ پُرسینه بی‌خبر، چرا؟


آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار این شیشه کشیدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی همیشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ سالیان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم
دیدار دوباره‌ی ما مُیَسّر است ... ری‌را!
مرا نان و آبی، علاقه‌ی عریانی،
ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بود
تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

 

 

زهرا پویامنش(سحر)...
شراب رویایی شبهای ارغوان ... دلنوشته های این وبلاگ در سایت شعر نو به ثبت رسیده است لطفا در هنگام کپی برداری نام نویسنده و آدرس وبلاگ را ذکر فرمایید.
کدهای اضافی کاربر :


www.shereno.com www.shereno.com