...هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام درقفس تنهایی درقفس میخوانم چه غریبانه شبی است شب تنهایی من
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠

 

 

 

راز خط کهکشان...

هوای حوصله ام  ابری است

آسمان شهر فرو رفته در مه و غبار

هوا گرم است و من داغ تر

نمی دانم چرا دستانم یخ کرده

زیر آسمان آهم ابری شده

من حرارتی شعله ورم از اندوه

 خدای من

 تو  از من روی برنگردان

که با روحی درمانده و زخمی

آمده ام

نمی هراسم از دوست داشتن تو

ایکاش می شد زخمهای دلواپسی ام با مرحمی آرام  گیرد

این دل خسته از انتظار...

و می دانم انتظارم بیهوده نیست

 

نمیدانم ....

آیا حجم اندوه من در باور کسی می گنجد؟

روزی از این روزهای خدایی خاطره من هم

از یاد ویادها محو خواهد شد

زبان یاریگرم نیست

نمیدانم چه بنامم که واژه در بیان تو ناتوان...

خدایا در این لحظه های اندوه حضورت را به رخم می کشی و میدانم میدانی که سخت محتاجم

نگاه کن به زخمهای تنم ...

ببین لرزش دستهایم را ،که به تازگی همدمم شده

ببین سنگینی پلکهایم را ،که در تلاش بیهوده من

هر بار  و هر بار مرواریدی غلطان را

از چشمه ی دلم رهسپار نیستی می کند

میدانم این بهای اندکی است ...

ولی در خود که می نگرم کارهایی از پیش تعیین شده را انجام می دهم

و انجامی بی اختیار  ، چونان انسانی مسخ شده

نکند دیوانه شده ام واز تکرار مکررات خسته

آخ که از این واژه نفرت داشتم

ولی هر بار سراغ قلمم می آید

خسته و خستگی ...

چه نفرت انگیز است

می بینی بی اختیاری قلم وسلب اختیار

می خواستم تو را نامی گذارم شایسته تو

لیک این پرنده وحشی ذهن فراری شده ...جلدم نیست!

باید پرهایش را بچینم  تا در حوالی دلم هم ،پر نزند

ای خوب  ،ای باور من،

ای همیشه یار در خاطر و باور

ای دوست من

مرا چه شد ودر کجای مسیر گم شدم

در افکار زجرآورم بارها دوره کردم

دوره های بدون جواب در جنگی نابرابر و مغموم

مرا چه شد که خطا کردم

ایکاش از روی سادگی نبود

تا سنگینی حجم طعنه را تحملی شایدم

خوب میدانم که پوزش جواب  نمیدهد

همان بهتر که بخششی نباشد

چون به بخشش نیازم نیست

هزار سال بر من بگذرد دل خود را نمی توانم خفه کنم در استنتاقم

میدانم که تمام جوابها به توجیه ختم می شود

و من ودلم دوباره و هرباره در کارزارشکست را می پذیرد

که "از تو بعید بود انجامش"

و باز هم سرزنش وسرزنش

من نادم و هر بار تسلیم شده به گوشه ای کز می کنم

 واز سردرد وگریه امانم نیست

دیگر فکر هم نمی کنم طاقتم تمام شده

اشتباه پشت اشتباه...

چرا عذر تقصیر..... نیازم به معذرت ؟

شاید...

وقتی نمی توانی خود را ببخشی

به بخشایش  هم بی نیازی

باید خودم را پیدا کنم اما

سرگشته وحیران که در پشت کدام پرچین احساسم مرد

و روحم تکه پاره شد

آسمان ، شب ،ستاره ،راز خط کهکشان ،

شب وگریه ،روز وگریه ی خونبار من

همدمم غم شد

و روزیم افسوس

وسوختم در گداختگی علت زاده شدن

داغی آهی که به سختی از عمق وجودم،

 زبانه می کشد درمسیر نای می سوزاندم

کلافه ماندم از حضور

تنهاییم در خط سیر زندگی

 وداشتن قرابت با آسمان

و پیوند با شب

پیوندی دیرینه داشتن ،حرف ساده ای نیست

اما این قرابت حال و هوای دیگری دارد

حس می کنم نگاهم به فلک دقیق تر شده

دوری ستاره ها وجبرشان در حرکت به دور کهکشان

روی مدار از پیش تعیین شده

اختر و فلک شاهد گویای حال این احساس غریب

اشتباه مطلق بودم

 در  باورم  سرچشمه نمی گنجید

سیراب شدن ازسر چشمه توهمی بیش نبود

ساده ای.... ساده ...

گذر کن از سادگی خود ....

در واپسین لحظات باید آشتی کنی

سه روز بیشتر راه نمانده

و من غوطه ور در سیاهی و تباهی

در تاریکی راه مانده ام

سرنوشت آرزوهایم

در شبی از شبهای با تو بودن رقم خواهد خورد

ماه من ، هنوز آمادگی حضورت را ندارم

یکبار دیگر

در آلاچیق دلتنگیم گذری کن...

 

 از : زهرا پویامنش

 

زهرا پویامنش(سحر)...
شراب رویایی شبهای ارغوان ... دلنوشته های این وبلاگ در سایت شعر نو به ثبت رسیده است لطفا در هنگام کپی برداری نام نویسنده و آدرس وبلاگ را ذکر فرمایید.
کدهای اضافی کاربر :


www.shereno.com www.shereno.com