...هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام درقفس تنهایی درقفس میخوانم چه غریبانه شبی است شب تنهایی من
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: زهرا پویامنش(سحر)... - چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠

 

بدون تو نگاه  به پاییزدل ،

 

پاییزی که ازدیوار شیشه ای پنجره احساس نفوذ کرده

 

وترک خوردن  گلدان خاطره را نظاره گر بوده ...

 

تعجب ندارد اگر گرد و غبار زمان توان محو احساس را ندارد،

 

حتی اگر طوفان ثانیه ها با تیک  و تاکِ ضربه هایش

 

استخوان های شکسته را  زیر بار اندوه  بر باد ملامت گیرد...

 

حتی الان که تو دیگر ...

 

سعی داشت مرور چند هزار باره را دوره کند، در برگشتن به

 

روزهای  ناپایدار و خوش زندگی، باورِ شیرینی دنیا ...

 

در مرور خاطرات ،  حتی خاطرات تلخ ،

 

لذتی وجود دارد که یاد تو آن خاطرات را هم زیبا

 

خواهد کرد ...

 

یاد روزهای از دست رفته...

 

رساندن به این باور که عنصری قویتر

 

از دوست داشتن پیدا نخواهد شد....

 

امایکدفعه دست شوم با این دنیا چه کرد !

 

چرا  دنیای قشنگ، بدل  شدبه گلوله های آتش و  روی

 

سینه ها یک داغ ماندگار  به جا گذاشت ...

 

چون بنای زیبایی دنیا ، بودن تو بود ...

 

دل باور نداشت هجرت تو را...

 

باور نداشت قدرتی بتواند ارزش

 

بی انتهای تعهد را پیش تو کمرنگ کند...

 

می خواهد از شکستن برایت بنویسد ،

 

 بگوید روزی را که در

 

آیینه چشمانت زنده در گور شدن را دید...

 

روزی که در هیاهوی جمعیت نظاره گر رفتنت بود ...

 

روزیکه تمام وجودش چشم شده بود

 

و تو  را  با صورتی داغ شده از شرم ،

 

با تمام وجودش می نگریست  ،

 

و تو باخونسردی ، تیر نگاهش  را گرفتی  

 

وبا شکستنش بر زمین انداختی،

 

همانندبرگ خشکی که بر روی

 

شانه ات افتاده باشد و با  پشت دستی آن را پرتاب کنی ،

 

و  باز رفتی .

 

وقتی به دنبالت روان شد ،

 

وقتی تن یخ زده اش محتاج گرمای نگاهت بود ،

 

هنگامی که با بغض صدایت کرد، 

 

به وضوح دید که در چشمانت رنگ غربت وغریبگی موج می زند

 

وچنان با سردیِ نگاهت، به صورتش سیلی کشیدی که

 

نفس هایش را به شماره انداخت...

 

سنگینی رفتن تو شانه هایش را در هم شکسته بود

 

کسی که تمام زیرزمین خانه ی پدری را با تو قدم زده بود ،

 

آن روز عصر حتی  برای ایستادن روی پاهایش

 

چه تلاش بیهوده ای  می کرد!

 

حالا خیلی از آن روزهای هجران  می گذرد و هر روز بیشتر

 

افکارش  به سمت تو کشیده می شود

 

تا در باورش خود را پیدا کند ...

 

روزی  که با رفتنت تا مرز جنون پیش رفت ،

 

تا خود مرگ را حس کرد ...

 

ولی چه شد حکایتش با تو؟

 

روزیکه اشکهای چشمان و بغضش در اراده اش نبود

 

و با هر پلکی جاری می شد ...

 

وای مگر می توانست آن لحظه صدفی را ،

 

فراموش کند شبی که در جوابش گفتی...

 

"چرا که نه"  !!!

.

.

از : زهرا پویامنش

 

زهرا پویامنش(سحر)...
شراب رویایی شبهای ارغوان ... دلنوشته های این وبلاگ در سایت شعر نو به ثبت رسیده است لطفا در هنگام کپی برداری نام نویسنده و آدرس وبلاگ را ذکر فرمایید.
کدهای اضافی کاربر :


www.shereno.com www.shereno.com