...هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام درقفس تنهایی درقفس میخوانم چه غریبانه شبی است شب تنهایی من
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱

 

و باورِسردیِ لحظه

رویای لمسِ خیالِ دقایق

از رفتن تا صبح فردا

با عطر یک بغل اقاقی

در تصوّری محال...

دیگر نپرس !

نپرس!

چرا ماندی در این دخمه ی تاریک زمان ؟

تو ای من ...

امانم ده...

تا حقیقت جاری بر چشمه ی جانم را دروغ پندارم...

از : زهرا پویامنش

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱

 

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱

 

با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

 


نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱

این اتفاق ، اتفاقِ ساده ای نیست...

آن هنگام که با تمامِ وجود سپیده را به دعوت نشسته ای

و تا انتهای شب ، آسمان را، به نظاره...

که آراسته گردد حریرِ زربفت بر قامتِ سیاهِ شب

و با طلوعِ سپیده،  سوار بر اسبِ خیال

و تمامِ بودنت ، در شتابی دلنشین

در تولد آن  اتفاق...

ناگاه پیغام  قاصدک که ...

 آن اتفاق را سلاخی کردند قبل از تبخیر مه و شبنم

و تو بی خبر

می نواختی بر تارهای خیال

 و می بافتی رنگ در رنگ

نقش هستی را

دیگر،

حرفی نیست...

چه بگویم...!

فرو پاشی تمامِ بودنت...

شاید رهایی را

حتی برای دمی ،

شاید...

 همنفس را نفس بریدند...

از : زهرا پویامنش 91/4/28

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

از : قیصر امین پور

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱

فصل ها می آیند...

 می روند

می روند و می آیند ...

اما فصل غم

 می ماند...

می آید و می ماند ...

سایه ی اندوه عمیق است

و امتناع می کند رفتن را...

خاطره  

می ماند...تا ابد می ماند...

به یادگار ...

زهرا پویامنش

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱

در صفحه ی شطرنج زندگی

گم شدن در روزمرگی های شب و روز

تو را آموخته اند...

 هر بازی قاعده ای دارد

برنده یا بازنده !

عشق می تواند

پاره های بودنِ دل باشد

یا یک بازیِ خیالیِ  وسوسه انگیز

و آلوده  به هوس ...

 

از : زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱

 


دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱

 

 


به اهورا سوگند

سادگی در دل و ایمان در روح...

من خدا بودم و احساسِِ یقین

دور از همهمه ی آدمها

حس نابِ بودن

 

 این منم  من...خدای دیروز

 عاری از عشق و گناه

با نگاهی معصوم

آرزویم فردا...

تو مرا فهمیدی...

کاش می دانستی!

" که نباید حس کرد،که نباید دل بست"

از: زهرا پویامنش 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را 

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را 

بی تابم آنچنان که درختان برای باد 

یا کودکان خفته به گهواره تاب را 

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی ، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی، چه نیازی جواب را

قیصر امین پور

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱

بهترین لحظه های روز و شبم
لحظه های شکفتن سحر است
که سیاهی شکسته پا به گریز
روشنایی گشوده بال و پر است

فریدون مشیری

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱

 

دیروز بر بومِ دل ، انتظارم نقش بست

و تحمل در پرده ی اوهام تصویر شد

و صبوری ، درون تنهایی ام را ، فَرسود

هنوزم تو را می فهمم،

حرفِ لحظه ها را می شناسم

آن هنگام که غبار شب را از دیده ی اقاقی کنار زدم

چه آسان غبار غریبی اش بر دیده ام نشست

و تو چه میدانی سنگینیِ حجم ثانیه را

وقتی شانه هایم درهم شکسته ی  وزنِ زمان است

 

امروز واژه ها برای من ، غریبه اند در تکرار

 و من در هراس از لحظه ی دیدار

فردا که تو خواهی آمد...

من ...منِ شکسته بوم

همان ساده ی دیروز نیستم...

از : زهرا پویامنش

 

 91/4/22

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟

از : قیصر امین پور

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱

در گذر این لحظات پُر شتابِ زمان ، خاطره ی خوابِ کودکانه...

نمی دانم قصه های مادر بزرگ با شروعِ یکی بود ، یکی نبود  را

اصلا پایانی بر آن بود ....؟

مادر بزرگ تجربه ی خیالِ خود را گفته بود...

"چشم ها ، نگهبانِ دل هایند! "

یا من! در اولین پیچِ کوچه ی دلباختگی در خوابِ فردا گم شدم

و کسی پیدایم نکرد

اگر خواب بودم ، در خواب ماندم ... حتی کسی بیدارم نکرد...

 

 از : زهرا پویامنش

 

17/4/91

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱

 

خوابی شاید...

خوابِ شیرین بعدازظهری تابستانی زیر تک درخت نارون.

چشمهایم را ببندم و گوش بسپارم

به صدای گنجشکان معصوم

و آبشار خروشان

و بال زدن مرغابیهای وحشی در برکه ای جدا شده از خشم آبشار

و در رویای پرواز در آبی نیلگون

و صدای امواج دریا

می خواهم خواب بمانم...

بیداری ام نشاید...

هیچ و دیگر هیچ...

 

از : زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱

حسی ، خوابی ،یاخیالی،در من گمشده است

و نگاه نگرانم در امتدادِ مسیری مبهم خیره مانده

و تنها صدایی که شنیده می شنود نیک و تاک ساعتِ دیواری

است

که هر ضربه اش صبر و طاقت نداشته ام را بلعیده است

از : زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱

 

 

 

من تو را باور کردم...

منِ ساده...

منِ ساده دل ، غرق در خوابِ پیاله

غافل  از کوچه باغِ باران و نسیم

و عطر سکرآورِ گلِ یاس

آن روز غروب ، آرزویی گمشده و غریب

در پرده های مبهم پندارم ، جان گرفت با تردید

غریب آمدی ...

غریبه ای ،آشنا با  بُغضِ آینه و سکوتِ ترانه

ناگهان صدفِ کوچه پُر شد ازشکوفه و شبنم

 

آمدی  تو ، با یک بغل پُر از شقایق وحشی

یادم آمد ...دیده بودم تو را...

من تو را بارها در خوابِ آب  و آینه دیده بودم

درغربتِ  پنهانِ رویاهای بی سرانجامی

 آن غروب دل انگیز در کوچه ی خیس از بارانِ نگاه

دیداری ساده  و سلامی 

با شوقِ مشترکی از لمسِ تبسم

و اناری در پیاله ی صدف هدیه شده

غوغایی بود !

تجربه ی نهایتِ عشق و علاقه

در دلِ بی قرارِ من...

 

اما بعد از رفتنِ تو ای غریبه ی آشنا

 

من آمدم ...

 بارها و بارها و تو نیامدی

بارها سراغ تو را از صدفِ خاطره  جویا شدم

هر غروبِ سه شنبه، اما نیامدی...

حتی خبری ازآن همه کبوترِ نامه رسان نبود

کوچه در سکوتی مرموز و چراغهایی خاموش

من هم خسته و شکسته دل از آن کوچه ی صدفی گذشتم

آگاهم ازمسیرِ ساکتِ اندوه در سینه ی پُر دردت

و گریستنِ سالهای صبوری

در هوایِ آرامشِ سحری

می دانم...

حالا می دانم تلاقی نگاهِ من و تو در رویای بی فردایی

در خوابِ دریا و شبنم میسر است...

می بینی صدف همان صدف است...

اما پیاله شکسته و خوابِ آینه ، کابوس …

مانده ام من در نقش پیاله و دانه های انار

و خاطرات نابِ ناب...

 از : زهرا پویامنش

 

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱

 

ابرها چه دور

 آسمان  چه نزدیک

رقص دانه های مجنونِ باران

بوی علف

سبزه ، نسیم...

نفسی در حسِ نابِ تازگی

شادیِ  پرزدنِ چلچه ها

 در خلوتِ ستاره ها

عشق و صفای قاصدک

 خوابِ لطیف گل سرخ

بیداری ...

در  ترانه ی شادِ بلبل

احساسِ هوایِ عشق در رگهای زمان

در انعکاسِ رنگِ اقاقی بر شبنم خاطره

می خواهم رها شوم در اوج بالِ یک کبوتر

و می دانم

می شناسم...

بلعیده دستِ باد ، غبارِ چهره ی برگ

و تنها دلیلِ بودن لحظه ...

 

از : زهرا پویامنش

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱

قشنگ یعنی چه ؟

ــ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانۀ اشکال

و عشق ، تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن .

..

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱

دیگر چشمهای آنسوی پنجره را نمی شناسم

چشمهایی غریبه و شیشه ای

و نقشی از غربتِ پیچیدنِ پل در سوت قطار

تا حجمِ نفس گیرِ ریزشِ صخره در سیلی امواج 

و لحظه های خوابِ پروانه و پروازِِ شب پره

را نمی شناسم

دیگر خودم را هم نمی شناسم...

و لمس وسعت تنهایی ام

تا ابدیت هستی را...

 

از : زهرا پویامنش

 

 

 

زهرا پویامنش(سحر)...
شراب رویایی شبهای ارغوان ... دلنوشته های این وبلاگ در سایت شعر نو به ثبت رسیده است لطفا در هنگام کپی برداری نام نویسنده و آدرس وبلاگ را ذکر فرمایید.
کدهای اضافی کاربر :


www.shereno.com www.shereno.com