...هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام درقفس تنهایی درقفس میخوانم چه غریبانه شبی است شب تنهایی من
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

 


تظاهر می‌کنم که ترسیده‌ام
تظاهر می‌کنم به بُن‌بَست رسیده‌ام
تظاهر می‌کنم که پیر، که خسته، که بی‌حواس!
پَرت می‌روم که عده‌ای خیال کنند
امید ماندنم در سر نیست
یا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چیزی، چراغی ...!


دستم به قلم نمی‌رود
کلماتم کناره گرفته‌اند
و سکوت ... سایه‌اش سنگین است،
و خلوتی که گاه یادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است.


از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بیزارم
از خیانتِ همهمه به خاموشی
از دیو و از شنیدن، از دیوار.
برای من
دوست داشتن
آخرین دلیلِ دانایی‌ست
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامتِ رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست
چقدر ...


نباید کسی بفهمد
دل و دستِ این خسته‌ی خراب
از خوابِ زندگی می‌لرزد.
باید تظاهر کنم حالم خوب است
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...
راهی نیست.
مجبورم!
باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم.

 

از : سید علی صالحی

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱

روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز.

امروزهمان فردای دیروز.

برای فهمیدن من سوادنمی خواهد.

باسکوت هم می شود فهمید.

باسکوت...

می شوددیوارشب راشکافت.

مادرو نگرانی های تکراری.

مادر و ترس ازجهنم.

مادرو پیشکشش بهشت.

پشت حریم شب بوها

زیربوته های توت فرنگی

پروانه ای بالغ میشود.

گوشه ی دنج حیاط شنی

میان اتفاق اقاقیا

سنجاقک نوررافهمید.

چه کسی ثروت راتقسیم کرد؟

چه کسی گفت خداانسانهارابرابرآفرید؟

دروغ گفت           

                 دروغ  

         
                           دروغ.

برای فهمیدن من قاصدک کافیست.

شوق پروازگنجشک

برای فهمیدن من شالیزاربس است

برای فهمیدن من باران کافیست.

ساده می گویم

ساده می خوابم

ساده عاشق می شوم.

روزی خواهم خندیدبه دغدغه های امروز.

روزی بعدازفردا

 

از : امین آزاد

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :


- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :


- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .


پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .


- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

 


صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

 


صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

 


صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

 


صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

 


صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱

این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.

 ...

 نیامدنش را باور نمی کنم

غیر ممکن است

او نیامده باشد

حتما، حالا

زیر باران مانده است

و نا امید و خسته

در خیابان ها قدم می زند

من به باز بودن درها...

مشکوکم..

...

داشتم از این شهر میرفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی ای که رفت و غرق شد

البته...

این فقط می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

 دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم و...

تو صدایم کنی

فقط می خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

تا اسیرم کنی

 

از : رسول یونان

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱

روشنفکر، سخنوری ماهر

  مدعی تمدن 

دست و پا در زنجیر توهم

غرق در مردابفلسفه،

برده ای محض در افکار نا گرفته ی
 
زندگی در افکار جاهلیت

در کجای زمان ایستاده ایم

از : زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱

  

                   چون پرنده ای   که سحر

  با تکانده  حوصله اش

 می پرد ز لانه ی خویش

 با نگاه  پر عطشی

 می رود  برون شاعر

 صبحدم  ز خانه ی خویش

در رهش ،  گذرگاهش

  هر جمال  و جلوه که نیست

 یا که هست ، می نگرد

  آن شکسته  پیر گدا

  و آن دونده  آب کدر

وان کبوتری  که پرد

  در رهش  گذرگاهش

 هر خروش و ناله که هست

 یا که نیست ، می شنود

 ز آن  صغیر  دکه به دست

 و آن فقیر  طالیع بین

  و آن سگ  سیه که دود

  ز آنچه ها  که دید و شنید

 پرتوی  عجولانه

در دلش  گذارد  رنگ

 گاه از آنچه می بیند

 چون  نگاه دویانه

 دور ماند  صد فرسنگ

  چون عقاب  گردون گرد

  صید خود  در اوج  اثیر

جوید و نمی جوید

 یا بسان  آینه ای

 ز آن  نقوش  زود گذر

 گوید و نمی گوید

  با تبسمی  مغرور

 ناگهان  به خویش آید

 ز آنچه  دید  یا که شنود

  در دلش  فتد  نوری

  وین جوانه ی  شعر است

 نطفه ای  غبار آلود

 قلب  او به جوش  آید

 سینه اش  کند  تنگی

 ز آتشی  گدازنده

 ارغنون روحش  را

 سخت در خروش  آرد

 یک نهان  نوازنده

زندگی به او داده است

 با سپارشی رنگین

 پرتوی  ز الهامی

  شاعر پریشانگرد

  راه خانه  گیرد پیش

 با سریع تر گامی

  باید او کند کاری

 کز جرقه ای  کم عمر

 شعله ای  برقصاند

 وز نگاه  آن شعله

  یا کند  تنی  را گرم

یا  دلی  را بسوزاند

 تا قلم  به کف گیرد

  خورد  و خواب  و آسایش

 می شود فراموشش

 افکند  فرشته ی  شعر

  سایه   بر سر  چشمش

پرده بر در گوشش

 نامه ها  سیه گردد

خامه ها  فرو خشکد

 شمعها  فرو میرد

 نقشها  برانگیزد

 تا خیال  رنگینی

 نقیش شعر بپذیرد

 می زند  بر آن سایه

 از ملال   یک پاییز

  از غروب  یک لبخند

 انتظار یک مادر

 افتخار  یک مصلوب

  اعتماد یک سوگند

 روشنیش می بخشد

 با تبسم  اشکی

 یا فروغ  پیغامی

 پرده  می کشد  بر آن

از  حجاب  تشبیهی

 یا غبار  ایهامی

و آن  جرقه ی کم عمر

 شعله ای  شود رقصان

 در خلال  بس  دفتر

  تا که  بیندش رخسار ؟

تا چه  باشدش  مقدار ؟

 تا چه آیدش  بر سر ؟

 
 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱

می دانم 

در لحظه های با تو بودن

زمان کوتاه است

و فرصتی برای کلام نیست

شاید از جاذبه  ی توست

که  گفتن  فراموش می شود

 من در کجای زمان  ایستاده ام..

تنها واژه ای که با تکرار جان مرا می گیرد... سکوت ِ واژه است

می آید روزی که سکوت معنا شود

 از : زهرا پویامنش

 24 فروردین 91

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱

غرق در معمای زندگی

سکوت نگاه و خاموشی کلام

شور زندگی در نقشِ گلهایِ قالی

موسیقی تارهای درگذر از زیرِ انگشتان دختر دریا

و رقص امواج در طلوع سپیده

می بینم هراسِ واژه را ، در زمزمه ی باد

شرمسار از باران ، در جواب سپیدار

من به اندازه تمامی شب ، دلتنگم

دلتنگم برای شبی که نرود از یادم

از : زهرا پویامنش

  23فروردین91

 

 

 

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱

 

 


می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما یک‌طوری غریب
یک طوری ساده و دور
وابسته‌ی دیرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ایم.


آن روز
همان روز که آفتاب بالا آمده بود
دفتر مشق ما
هنوز خوابِ عصر جمعه را می‌دید.
ما از اولِ کتاب و کبوتر
تا ترانه‌ی دلنشین پریا
ری‌را و دریا را دوست می‌داشتیم.


دیگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پیاله‌ی آب نخواهم گرفت
دیگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
دیگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ایوانِ آذرماه نخواهم گرفت
دیگر نه خوابِ گریه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،
دیگر نه بُن‌بستِ باد و
نه بلندای دیوارِ بی‌سوال ...!
من، همین منِ ساده ... باور کن
برای یکبار برخاستن
هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام.


دیگر می‌دانم
نشانی‌ها همه دُرُست!
کوچه همان کوچه‌ی قدیمی و
کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم،
خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهی!


ها ری‌را، می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غریب ادامه‌ی دریا و نشانیِ آن شوقِ پُر گریه‌ایم.
گریه در گریه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ی لیالی!
در جمع من و این بُغضِ بی‌قرار،
جای تو خالی!

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱


آسمان، آبی ...
و شهر، تمام شهر
تا خوابِ نزدیک به صبح نماز ... خلوت!


شبی که رفت
غروبِ روشنش را از یاد نخواهم بُرد.


آن شب که تو رفتی، باز آسمان آبی بود
باز تمام شهر خلوت بود
و باز پایانِ پسینی غریب که بمبارانِ محله‌های ساکتش
از همان عطسه‌ی حُباب و هول و ولای سپیده‌دم پیدا بود
تمام مردمِ شهر به دره‌های دور گریخته بودند
گهواره‌یی شکسته در کوچه و
نامه‌ی مچاله‌یی در باد ...!
دو سه ستاره‌ی نوخط از خوابِ مدرسه
به جانب کیسه‌های ماسه و
سربندهای باران و ولوله می‌رفتند.
آژیر احتمالِ "نه ای خدا!"،
زُق‌زُق زخمی کهنه در پسِ پیراهنِ عزا،
سوالی ساده و سوالی ساکت،
سوالی که حتما بی‌چرا، ری‌را!
پرده‌ی سنگینِ خانه را از بوی باروت و بیم پس می‌زنم
یک لحظه تو در کوچه‌ی روبه‌رو پدیدار می‌شوی
گریبانِ دخترانه‌ی تو گُلگون است
کبوتری سر بُریده در آغوش،
به جانبِ امدادِ آدمیان می‌دَوی.
باد می‌آید
باران می‌آید
نه، چیزی نیست
میدانِ ساکت پسین و
چند پیاده‌ی پُر شتاب ...،
فقط همین!
تو چیزی، انگار بسته‌ای به کودکی می‌سِپُری
پنچره‌ی خانه را نشانش می‌دهی
نزدیکتر از همیشه با همان روسریِ نازکِ قشنگ
انگار آژیرِ قرمزِ این وقتِ نامراد را نشنیده‌ای ... ری‌را!


کودک به جانب درگاهِ خانه می‌دَود،
پله‌ها را در باورِ معجزه طی می‌کنم،
پیش از دق‌الباب
در به کوچه گشوده خواهد شد.
رازی در راه‌ست!
نگاه می‌کنم
نه، چیزی نیست
نه کودکی در راه و
نه سایه‌ساری که تو بودی ...
"تو هم با ما نبودی!"


دیوارِ سنگچینِ خانه‌ها،
خواب‌های کودکانِ اُردی‌بهشت،
کوچه‌باغی در مِه،
و دوره‌گردی کور با چلچله‌ی کمانچه‌اش
در پسین ایستگاهِ پنج‌شنبه‌های راه‌آهن.
من هم مثل همیشه و هنوز
با دستمالی سپید، پاکتی سیگار و گزینه‌ْ شعر فروغ
چمدانی پُر از ترانه و شبنم
دل و دستی تشنه از لمسِ تبسمِ تو
و سلامی ساده و چتری مشترک
تا خوابِ دورِ نور می‌روم.


برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از یادم نمی‌روی
خاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمی‌روی
گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار، تو از یادم نمی‌روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی،
تو از یادم نمی‌روی
سوزَنریزِ بی‌امانِ باران، بر پیچک و ارغوان،
تو از یادم نمی‌روی
تو ... تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟!


دیر آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!
مراقب خواناترین ترانه از هق‌هقِ گریه بوده‌ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!
خواهرِ غمگین‌ترین خاطراتِ دریا بوده‌ای، دُرُست!
اما از من و این اندوهِ پُرسینه بی‌خبر، چرا؟


آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار این شیشه کشیدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی همیشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ سالیان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم
دیدار دوباره‌ی ما مُیَسّر است ... ری‌را!
مرا نان و آبی، علاقه‌ی عریانی،
ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بود
تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

 


همین جا، نزدیک به همین میلِ همیشه‌ی رفتن
انگار که بادبادکی از یاد رفته بر خارِ خوش باور
چشم به راهِ کودکانِ دبستانیِ دور
هی بی‌قراریِ غروب را تحمل می‌کند،
اما کمی دورتر از بادِ نابَلَد
عده‌ای آشنا
مشغولِ چراغانی کوچه تا انتهای آینه‌اند،
انگار شبِ دیدارِ باران و بوسه نزدیک است.


تو هی زلال‌تر از باران،
نازک‌تر از نسیم،
دلِ بی‌قرارِ من، ری‌را!
رو به آن نیمکتِ رنگ و رو رفته
بال بوته‌ی بابونه ... همان کنارِ ایستگاهِ پنج‌شنبه،
همانجا، نزدیک به همان میلِ همیشه‌ی رفتن!
اگر می‌آمدی، می‌دانستی
چرا همیشه، رفتن به سوی حریمِ علاقه آسان و
باز آمدن از تصرفِ بوسه دشوار است!
راستی مگر نشانیِ ما همان کوچه‌ی پیچک‌پوشِ دریا نبود؟
پس من اینجا چه می‌کنم؟
از این چند چراغِ شکسته چه می‌خواهم؟
اینجا هیچ‌کدام از این همه پنجره‌ی پلک‌بسته‌ی غمگین هم نمی‌داند
کدام ستاره در خوابِ ما گریان است.


من البته آن شب آمدم
آمدم حتی تا همان کاشیِ لَبْ‌لعابیِ آبی
تا همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم،
اما جز فال روشنی از رازِ حافظ و
عَطرِ غریبی از گیسوی خیسِ تو با من نبود.
آمدم، در زدم، بوی دیوار و دلْ‌دلِ آبی دریا می‌آمد،
نبودی و هیچ همسایه‌ای انگار تُرا نمی‌شناخت،
دیگر از آن همه کاشی
از آن همه کلمه، کبوتر و ارغوان انگار
هیچ نشانه‌ی روشنی نبود،
کسی از کوچه نمی‌گذشت
تنها مادری از آوازِ گریه‌های پنهانی
از همان بالای هشتیِ کوچه می‌آمد،
نه شتابی در پیش و
نه زنبیلی در دَست
فقط انگار زیر لب چیزی می‌گفت.
خاموش و خسته
صبور و بی‌پاسخ از کنار نادیده‌ام گذشت.


آه اگر بمیرم این لحظه
چه کبوترانی که دیگر از بالای آسمان
به بامِ حَرَم باز نخواهند گشت!


ری‌را جان!
میان ما مگر چند رودِ گِل‌آلودِ پُر گریه می‌گذرد
که از این دامنه تا آن دامنه که تویی
هیچ پُلی از خوابِ پروانه نمی‌بینم ...!

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱

 

 


حالا دیگر دیر است
من نامِ کوچه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام
نشانی خانه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام
و اسامی آسان نزدیکترین کسانِ دریا را ...!
راستی آیا به همین دلیلِ ساده نیست
که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد؟!
نه ری‌را!
سالها و سالها بود
که در ایستگاهِ راه‌آهن
در خواب و خلوتِ ورودی همه‌ی شهرها
کوچه‌ها، جاده‌ها، میدان‌ها
چشم به راه تو از هر مسافری که می‌آمد
سراغ کسی را می‌گرفتم که بوی لیموی شمال و
شب حلالِ دریا می‌داد.


چقدر کوچه‌های خلوتِ بامدادی را
خیسِ گریه رفتم و در غمِ غروب باز آمدم.
من می‌دانستم تو از میان روشن‌ترین رویاهای روزگار
تنها ترانه‌های ساده‌ی مرا برگزیده‌ای
چرا که من هنوز هم خسته‌ترین برادرِ همین سادگانِ زمینم، ری‌را!
هر بار که نام تو بر دفترِ گریه‌های من جاری شد
مردمانی را دیدم که آهسته می‌آمدند
همانجا در سایه‌سار گریه و بابونه
عَطرِ ترا از باغ پروانه به خوابِ کودکان خود می‌خواندند.
مردمان می‌فهمند
مردمانِ ساکت و مردمانِ صبور می‌فهمند
مردمان دیری‌ست که از رازِ واژگانِ ساده‌ی من
به معنای بعضی آوازها رسیده‌اند.
رازی دارد این سادگی،
این رسیدنِ رویا
معلوم است که بعد از "نامه‌ها"
مرا آوازی از تحمل اوقاتِ گریه آموخته‌اند.
کجا می‌روی حالا؟!
بیا، هنوز تا کشفِ نشانی آن کوچه
حرفِ ما بسیار و
وقتِ ما اندک و
آسمان هم بارانی‌ست!
اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،
فرض که هیچ نامه‌ای هم به مقصد نرسید،
فرض که بعضی از اینجا دور،
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته‌اند،
با رویاهامان چه می‌کنند؟!

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱


چه بوی خوشی می‌دهد این جامه‌ی قدیمی
این پیراهن بنفش
این همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها،
این چند حَبه‌ی قند در کُنج روسری
قابِ عکسی کهنه
بر رَف گِل‌اندودِ بی‌آینه،
و جستجوی خط و خبری خاموش
در ورق‌پاره‌های بی‌نشان
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.


دیدی!
دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
دیدی در آن دقایقِ دیر باورِ پُر گریه گُمَت کردم
دیدی آب آمد و از سَرِ دریا گذشت و تو نیامدی!


آخرین روزِ خسته،
همان خداحافظِ آخرین، یادت هست!؟
سکه‌ی کوچکی در کف پیاله با آب گفتگو می‌کرد،
پسین جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،
و بعد، صحبتِ سایه بود، سایه و لبخندِ این و آن.
تمامِ اهالیِ اطراف ما
مشغول فالِ سکه و سهمِ پیاله‌ی خود بودند،
که تو ناگهان چیزی گفتی
گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما
در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار ... ناپیدا!
گفتی انگار حرفِ ما بسیار و
وقت ما اندک و
آسمان هم بارانی‌ست ...


راستی هیچ می‌دانی من در غیبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟!
رسید، اما وقتی
که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خویش را نمی‌دید.


در غیبت پُر سوالِ تو
آشنایان آن همه روزگارِ یگانه حتی
هرگز روشناییِ خاطرات تُرا بیاد نیاوردند.
در غیبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکید.
در غیبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هیچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسینِ پنج‌شنبه نرسید.
حالا که آمدی، آمدی ری‌را!
پس این همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی‌مجال چرا؟!


راستی این همان پیراهنِ بنفش پُر از پروانه‌ی آن سالها نیست؟
مگر همین نشانی تو از راهِ دور دریا نبود،
پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم
پس چطور در حرف و حدیثِ مبهمِ بی‌فردا گُمت کردم؟
مگر ما کجای این بادیه‌ی بی‌نشان به دنیا آمده‌ایم ری‌را!
ما هم زیر همین آسمانِ صبور
مردمان را دوست می‌داریم.


حالا بیا به بهانه‌ای
تمام شبِ مغموم گریه را
از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنیم
من به تو از خواب‌های آینه اطمینان داده‌ام ری‌را!
سرانجام یکی از همین روزها
تمام قاصدک‌های خیسِ پژمرده از خوابِ خارزار
به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند.

.

.

سید علی صالحی

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱