...هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام درقفس تنهایی درقفس میخوانم چه غریبانه شبی است شب تنهایی من
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

 برف همه ی شهر را سفیدپوش کرده بود  ...

قدم زدن تو در تنهایی و دور از تن ها در بوستانی ساکت

و صدای گامهای سنگین تو در فشردن آخرین برف پاییزی ،

تنها صدای بر هم زننده ی این سکوت سرد و خاموش.

ودیگر بار...

 آخرین شب پاییزی اما این بار بدون برف...

با رویایی از شب یلدا و فال حافظ

و گریه ی نگاه بی نور من  در  واژه ای غریب  ..."به امید دیدار"

و تو خوب می دانستی تا   یلدایی دیگر...

  برف نخواهد بارید...

و روی برف تا تمام فردا رد پای  خاطره ها جاری است.... تنهای تنها...

 از : زهرا پویامنش

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است ،وپایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

 

می کنم،تنها ،از چاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ،سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای،این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل ،

غم من،لیک ،غمی غمناک است.

سهراب سپهری

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

مهم چگونه گذراندن زندگی است نه اینکه  چقدر زمان  برای زیستن داری
 

انتظار کشیدن برای هر چیز ارزشمندی زیباست

 درس آموختن  از گذشته نه زندگی کردن در آن

 کلمات دلنشین نجوا می شوند  نه فریاد

تصمیم سرآغاز پیشرفت


نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

بیاموزیم که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ، ولی

التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز دارد...

بیاموزیم که هرگز نمی توانیم کسی را مجبور به دوست داشتن خود کنیم ،

زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به ما آینه ای از کردار و اخلاق خود ماست !!

بیاموزیم که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنیم از آنجا که هر یک از ما به

تنهائی و بر حسب شایستگی های خود مورد قضاوت و داوری خدا قرار

می گیریم...

بیاموزیم که دوستان واقعی ما کسانی هستند که با ضعفها و نقصان های ما

آشنایند و لیک ما را همان گونه که هستیم دوست دارند...


نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

 

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

 

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آرزو دهم

 

رفتم،مگو،مگو که چرا رفت،ننگ بود

عشق من و نیاز تو سوز و ساز ما

 

از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم،که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لا به لای دامن شبرنگ زندگی

 

رفتم که در سیاهی یا گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

 

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

 

میخواستم که شعله شوم سر کشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

 

نالان ز کرده ها و پشیمان زگفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

کاش می شد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت

 کاش می شد هرچه هست بر دفتر خوبی نوشت

کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست  

 با محبت ، با وفا ،  با مهربانیها نوشت

 کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

 داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

کاش دلها از ازل ممهور حسرتها نبود

 کاین همه ای کاش ها بر دفتر دلها نوشت

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن

ولی در چشم خود آرام شکستن

برای هر لبی شعری سرودن

ولی لبهای خود همواره بستن

به رسم دوستی دستی فشردن

ولی با هر سخن قلبی شکستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولی در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن

ولی در دل امید به خانه بستن

به من هر دم نوای دل زند بانگ

چه خوش باشد از این غمخانه رستن

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

حواست هست؟

شده ای خورشید

دور از تو یخ می زنم

نزدیک ...می سوزم از حرارت چشمهای تو

تکلیف؟

می دانم ...

آنقدر در جاذبه ات معلق

به دورت می گردم تا تکلیفم یکسره شود

از همیشه تا ابد

در مدار تو می چرخم..

جاذبه ات را از من نگیر...

 

 

 

از:حسن هاشمی

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

 

 

با گریه های یکریز

یکریز

مثل ثانیه های گریز

با روزهای ریخته

در پای باد

با هفته های رفته

با فصلهای سوخته

با سالهای سخت

رفتیم و

سوختیم و

فرو ریختیم

با اعتماد خاطره ای در یاد

اما

آن اتفاق ساده نیفتاد ....

 

از : قیصر امین پور

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

با یک عالمه فاصله از خودم

انتظار دارم به تو برسم !

از اول هم آرزوهایم محال بودند ...

 

از : مهدیه لطیفی

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

 

خارم اگر از خواری خوارم تو مپنداری

دانم که مرا با گل ، یکجا تو نگه داری

گل را تو به آن گویی کز عشق معطر شو

آن گل که فقط گل بود ؛ در حادثه پرپر شد

سودای تو را دارم من از دل و از جانم

گفتم که پیدا شو ؛ دیدم که پنهانم

گفتم که پیدا کن خود را و تو را با هم

دیدم که پیدا هست در هر نفس آدم

پیداست و من پنهان ، من در تن و او در جان

یک عمر گذری کردم ، در خود نظری کردم

دیدم که نه در دوری ، نزدیکتر از نوری

بر راه عبور از تو ؛ من اینهمه دور از تو

یک عمر نیندیشم ، هیهات تو در پیشم

چشم است که بینا نیست ، در عشق که اینها نیست

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠

 دلم گرفته در انتظار فردا

فردایی روشن برای پرواز

باید بروم ...شاید دیر شده باشد

اما می ترسم...

هر چه می گردم کوله ام خالی است

باید از اینجا بروم به جایی دور، آن سوی فرداها

جایی که بارانش ، باران باشد

و ترنمش یاد آور یاس و اقاقی .

جایی که ضربِ باران ، مرحم زخمهای کهنه باشد و گوهر دل را بهایی .

جای من اینجا نیست...

می بینی کفشهایم را،

 غبارآلود  است و تشنه ی باران...

در عطش دویدن و چرخیدن زیر باران...

با دستهایی برای دستگیری و آغوشی برای صمیمانه مردن...

جایی که کلامی برای گفت و شنود نباشد

جایی که سخنگو دل باشد ، از پنجره ی نگاه

 در بی کلامی محض...

از : زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود . . .

دلها همه آماده ی پرواز شود


با بوی محرم الحرام تو حسین

ایام عزا و غصه آغاز شود...

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

نشانی اول


می‌دانم

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری

 

آن همه صبوری

من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم!

دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام

پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟



حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ...!


به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و

دوری از دیدگانِ دریا نیست!

سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟

می‌دانم که می‌مانی

پس لااقل باران را بهانه کُن

دارد باران می‌آید.


مگر می‌شود نیامده باز

به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام

 

تمامم نمی‌کنی، ها!؟

باشد، گریه نمی‌کنم

گاهی اوقات هر کسی حتی

از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد.

چه عیبی دارد!

اصلا چه فرقی دارد

هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید

هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال

که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند

فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و

آسمان هم که بارانی‌ست ...!


آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور

دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش

هی مرا می‌نگریست

جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان

اشاره‌ی روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود.

مثلِ تو بود و بعد از تو بود

که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی

مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال

خبر داد و رفت.

نه چتری با خود آورده بود

نه انگار آشنایی در این حوالیِ‌ ناآشنا ...!

رو به شمالِ پیچک‌پوش

پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد

نشانم داده بود

من منظورِ ماه را نفهمیدم

فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک

پُر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد

او نبود، رفته بود او

او رفته بود و فقط

روسریِ خیس

پُر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود.


آن روز غروب

من از نور خالص آسمان بودم

هی آوازت داده بودم بیا

یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی

حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد

جز من کسی تُرا ندیده بود

تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی

تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آینه پنهان بودی

تو بوی پروانه در سایه‌سارِ‌ یاس می‌دادی.



یادت هست

زیرِ طاقیِ بازار مسگران

کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد

ما راهمان را گُم کرده بودیم ری‌را!

یادت هست

من با چشمان تو

اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را

گریسته بودم و تو نمی‌دانستی!

 


آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود

من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت

چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود،

دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار

هر دو پَرپَر زدند، رفتند

بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.



حالا بیا برویم

برویم پای هر پنجره

روی هر دیوار و

بر سنگ هر دامنه

خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را

برای مردمان ساده بنویسیم

مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من

هوای تازه می‌‌خواهند!

ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و

اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.


یادت هست؟

گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز

همین گهواره‌ی بنفش

همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟

ها ری‌را ...!

من به خانه برمی‌گردم،

هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند

سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠


چه صفایی دارد بارش برف

و شنیدن صدای فشردنِ برف

زیرگامهای بی ریای من و تو  

راه رفتن و یادگاری اثر قدمها

می ماند...

می ماند به یادگار

اما چه کوتاه


تا حسودی آفتاب با نگاه پرحرارتش ،

محو کند این نقش زیبا را

پرواز برای ابدیتی ماندگار

اوج تا آسمان

تا سدی از ابر را بر رخ خورشید کشد

 
تا آن هنگام که دلت از دوری به تنگ آید

 
و قطره قطره آغاز گریستن کنی

باران می شوی..می باری ...بارشی بی ریا

بر سر خار و خاشاک

سنگ و صخره و دریا

گاه از حجم تنهایی، شبنم یخ زده ای شده

برف می شوی...برفی سفید

 
هر سال خاطره ی قدم زدن تو تکرار می شود با برف  و باران

چه بارش برف باشد...یا باران...

تکراری هر ساله...یاد آور توست

آن خاطره می ماند تا ابدیت

حتی اگر غبار فراموشی بر آن نشسته باشد

از : زهرا پویامنش

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠