...هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام درقفس تنهایی درقفس میخوانم چه غریبانه شبی است شب تنهایی من
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠

 

بدون تو نگاه  به پاییزدل ،

 

پاییزی که ازدیوار شیشه ای پنجره احساس نفوذ کرده

 

وترک خوردن  گلدان خاطره را نظاره گر بوده ...

 

تعجب ندارد اگر گرد و غبار زمان توان محو احساس را ندارد،

 

حتی اگر طوفان ثانیه ها با تیک  و تاکِ ضربه هایش

 

استخوان های شکسته را  زیر بار اندوه  بر باد ملامت گیرد...

 

حتی الان که تو دیگر ...

 

سعی داشت مرور چند هزار باره را دوره کند، در برگشتن به

 

روزهای  ناپایدار و خوش زندگی، باورِ شیرینی دنیا ...

 

در مرور خاطرات ،  حتی خاطرات تلخ ،

 

لذتی وجود دارد که یاد تو آن خاطرات را هم زیبا

 

خواهد کرد ...

 

یاد روزهای از دست رفته...

 

رساندن به این باور که عنصری قویتر

 

از دوست داشتن پیدا نخواهد شد....

 

امایکدفعه دست شوم با این دنیا چه کرد !

 

چرا  دنیای قشنگ، بدل  شدبه گلوله های آتش و  روی

 

سینه ها یک داغ ماندگار  به جا گذاشت ...

 

چون بنای زیبایی دنیا ، بودن تو بود ...

 

دل باور نداشت هجرت تو را...

 

باور نداشت قدرتی بتواند ارزش

 

بی انتهای تعهد را پیش تو کمرنگ کند...

 

می خواهد از شکستن برایت بنویسد ،

 

 بگوید روزی را که در

 

آیینه چشمانت زنده در گور شدن را دید...

 

روزی که در هیاهوی جمعیت نظاره گر رفتنت بود ...

 

روزیکه تمام وجودش چشم شده بود

 

و تو  را  با صورتی داغ شده از شرم ،

 

با تمام وجودش می نگریست  ،

 

و تو باخونسردی ، تیر نگاهش  را گرفتی  

 

وبا شکستنش بر زمین انداختی،

 

همانندبرگ خشکی که بر روی

 

شانه ات افتاده باشد و با  پشت دستی آن را پرتاب کنی ،

 

و  باز رفتی .

 

وقتی به دنبالت روان شد ،

 

وقتی تن یخ زده اش محتاج گرمای نگاهت بود ،

 

هنگامی که با بغض صدایت کرد، 

 

به وضوح دید که در چشمانت رنگ غربت وغریبگی موج می زند

 

وچنان با سردیِ نگاهت، به صورتش سیلی کشیدی که

 

نفس هایش را به شماره انداخت...

 

سنگینی رفتن تو شانه هایش را در هم شکسته بود

 

کسی که تمام زیرزمین خانه ی پدری را با تو قدم زده بود ،

 

آن روز عصر حتی  برای ایستادن روی پاهایش

 

چه تلاش بیهوده ای  می کرد!

 

حالا خیلی از آن روزهای هجران  می گذرد و هر روز بیشتر

 

افکارش  به سمت تو کشیده می شود

 

تا در باورش خود را پیدا کند ...

 

روزی  که با رفتنت تا مرز جنون پیش رفت ،

 

تا خود مرگ را حس کرد ...

 

ولی چه شد حکایتش با تو؟

 

روزیکه اشکهای چشمان و بغضش در اراده اش نبود

 

و با هر پلکی جاری می شد ...

 

وای مگر می توانست آن لحظه صدفی را ،

 

فراموش کند شبی که در جوابش گفتی...

 

"چرا که نه"  !!!

.

.

از : زهرا پویامنش

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠

 

 

روز اول سلامِ  نگاهش  را، نادیده گرفتم

 

در باورم نبود رازِ نهفته در، سیاهی چشمانش را  ...

 

روزها گذشت تا ،ردِ نگاهش را در روز و شب چشمهایم ،حس

کردم

 

و سلامش را پاسخ گفتم...

 

ماهها سپری شد و کم کم باورش در وجودم ، رخنه کرد

 

حال ...

 

نشسته ام پای دلتنگی ام ودر اندیشه ای محال

 

سردرگم  بین دانستن و ندانستن ها

 

در توانم نبود باورِ بی وفایی ...

 

دیگر به چشمهایم هم ، مطمئن نیستم

 

هر روز به بودنش ، چشم می گشایم

 

به امیدی که رفتنش،کابوسی هولناک بیش  نباشد...

 

 

از : زهرا پویامنش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠

 

لحظاتی که بارش  باران پشت پنجره ی احساسم  می نشیند

 

پنجره را به سوی بی نهایت ازلی می گشایم

 

و به راز ونیاز با یکتا معبودم می پردازم

 

کاش می دانستی نمانده طاقت صبر وقراری

 

در این قلب خونبارم

 

کاش می دانستی اندوهِ حسرت، درد تلخی است

 

کاش می دانستی که من با من به قهراست 

 

 زندگی  برایم طعم زهر است

 

کاش می دانستی با تو ،مانده بر دل

 

 حسرت ریگهای ساحل

 

خنکای نسیم  سحری

 

در خلوت آلاچیق

 

صدای باد و آرامش امواج

 

غلت  احساس روی ماسه های شور ونمناک

 

نه ......نباید ماسه های شور ونمناک طرح اندوه را  بگیرد

 

 دریا راز مرا در خود پنهان کن...

 

 

 

از :زهرا  پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠

 

باد می وزد وسکوت شب

 

از آشیان دل کندن و پروازم نیست

 

مرا به جبر آفریده اند

 

وبال پروازم را چیده اند

 

تا جلدم کنند

 

پرواز در اوج

 

بر فراز ابرها

 

رویایی بیش نیست

 

در پهنه ی آسمان یکه و تنها امکانش نیست

 

در سینه عشق پروردن

 

سینه ای سرد و سنگی

 

 دل تنگی

 

یاس و ناامیدی که به چه امیدی 

 

فردا و فرداهای دیگر

 

هر روز چشم باز کنم وتو نیامده باشی

 

این تن خاکی جواب روحم را نمی دهد

 

جایش بسی تنگ است

 

کاش قفل این قفس تن در دستم بود

 

و آهنگ رهایی می کردم

 

 

از : زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠

از تکرار مکررات عجز و ناتوانی

 

 

از اندیشه های سراب

 

وهم و خیال ،رویا پردازی

 

لحظات بی کسی،تنهایی

 

نگاه التماس ،تمنا ،خواهش

 

اما گدایی احساس هرگز........

 

کلامم کلام حق و یافتن آن

 

در آتش عشقش سوختن ودم نزدن بهترین گواه

 

که مرا در چنین خلوتی نشاید

 

 

از : پویامنش

.................................

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠

با این تصویر زیبا دیگه حرفی برای گفتن نیست

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠

 

 

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠

 

این کوزه ترک خورد چه جای نگرانی است

 

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

 

زهرا پویامنش

 


نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠

 

من به امید تو زنده ام

امیدی که رویش آن از حضور توست

امید به زندگی هدیه ای است از تو 

سلب این هدیه ممکن  نیست

تو به خود تعلق نداری...

و بدان که

هیچ خطایی از تو قابل بخشش نیست 

میدانم که میدانی...

 

 

 

از : زهرا پویامنش

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠

باید از آب آموخت امید به زندگی

 

حرکت در دل تاریکی  ها

 

آن زمان که نوید رهایی به دانه ای خسته  می بخشد....

 

رویشی درسختی

 

در زمینى سرد

 

همراه با سکوتی ترسناک ،

 

از غریبی

 

از انزوا و تاریکی  به سوی نور.

 

باید جاری بود ...باید روئید ...باید رویاند...

 

از : زهرا پویامنش

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠

 

می گویم از تو

از تویی که خالقم هستی 

هزار باره پرسیدم ولی جواب نشنیدم

چرا اگر قرار ماندن نبود

بی قراریم دادی؟

افسوس که این غم در توانم نیست

ایکاش گریه امانم می داد

واژه ها مدد کنید مرا

چشمانم در پی خواب

بدون آرامش

هدیه شد به خلوت دل من حس غربت وناامیدی

هدیه شد به خلوت دل من حس انتظاری همیشگی

.

.

از : زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠

 

 

 

خواب وجودم را فرا گرفته ولی دلم عجیب هوای قصه کرده

 

می خواهم بنویسم قصه ای ازقدیم ...اما...حال وحوصله ندارم

 

تمام احساسم را با واژه های گرد گرفته کنار هم می گذارم

 

مثل مادربزرگا شروع می کنم

 

یکی بود ،یکی نبود...

 

زیر گنبد کبود ، غیراز خدا هیچکس نبود...

 

ولی نه.. همه بودند انگاری از هم جدا و بی وفا...

 

باید ادامه بدم....

 

هر کسی کار خودش ،بار خودش ،آتیش به انبان خودش

 

وای بر من...

 

اولین حقیقتی که درکش نکردم

 

 اینکه... باید به فکر خود بود ...   

 

و انسان ها همه دیگران اند

 

و در غم وشادی من سهمی ندارند

 

و من نیز درغم و شادی آنان بی سهمم

 

من بی خبر و دیگران بی خبرتر ازمن

 

خب تا کجای قصه رسیدم ...بی خبری ...

 

که قصه پایان یافت

 

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید!!

 

نه ...حقیقت ماجرا به این بود که کلاغه ،

 

با این وضعیت روی برگشتن به خونه رو نداشت

 

همیشه باورمون داده بودن کلاغ سیاهه خبر داد

 

اما هیچ خبری در کار نبوده

 

وفال گوشی و نیرنگ های خودمونو در قالبِ خبر

 

  از زبان کلاغ نگون بخت رو

 

به  روح لطیف بچه ها تزریق کردیم

 

پس...

 

رفتیم بالا ،دوغ بود... اومدیم پایین، ماست بود ...

 

قصه ی ما راست بود...

 

و رفتیم و اومدیم تا....

 

آخر داستان هم با کشک و دوغ سرو ته قصه رو جمع می کردیم

 

تا بیشتر از این آسمون و ریسمون بافتنمون طولانی نشه

 

چون دروغگو کم حافظه است ...

 

تازه این سوال پیش می اومد که واقعا

 

دروغگو کم حافظه است...

 

و قصه چوپان دروغگو سرو کله اش پیدا می شد ........

 

و بی خوابی منو .......قصه های بی مادر بزرگ.....

.

.

.

از : زهرا پویامنش

 

 

 

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه بایدها ..

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است....

لبخند های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست!

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست عین همین روز های ماست!

اما کسی چه میداند ؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه بایدها.....

هر روز بی تو روز مباداست!
.

 

قیصر امین پور...

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠

 

دل گرفتگی را چگونه تفسیر می کنی ؟ دنیای بزرگ به اندازه دل کوچیک

شده یا دل به اندازه دنیا ی بزرگ ؟ دلتنگی یعنی......................

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠

 

 

 صدا کن مرا

 

صدای تو خوب است

 

صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی است

 

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید

 

در ابعاد این عصر خاموش

 

من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

 

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش‌بینی نمی‌کرد

 

و خاصیت عشق این است

 

کسی نیست

 

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

 

میان دو دیدار قسمت کنیم

 

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

 

بیا زودتر چیزها را ببینیم

 

ببین عقربک‌های فواره در صفحه‌ی ساعت حوض

 

زمان را به گردی بدل می‌کنند

 

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام

 

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 

مرا گرم کن

 

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

 

و باران تندی گرفت

 

 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

 

اجاق شقایق مرا گرم کرد

 

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند

 

 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم

 

من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم

 

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه

 

جرثقیل است

 

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج

 

پولاد

 

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

 

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

 

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو بیدار خواهم

 

شد

 

و آن وقت حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم و افتاد

 

حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم و تر شد

 

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

 

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر

 

داشت

 

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

 

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

 

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

 

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

 

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

 

ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠

پنداشتم

 وقتی که دست من

 با خط سرنوشت غریبش

 در دست های توست ،

 چیزی ،

     نهایت شعرم

         قلبم را ،

 که هرگز زبان من

 ممکن نشد که با تو بگوید

 با لرزه ای ،

        موجی ،

 در دست های خوب تو خواهد ریخت .

 

من شرمسار بودم و هستم

 من شرمسار از این همه  کوتاهیم

 من شرمسار از آن همه خوبیهات .

دستم در اوج شرمساری

        می لرزد

                    می لرزد

.

.

از : فرخ تمیمی

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠

 

"نان را از من بگیر، اگر می خواهی،

 هوا را از من بگیر، اما

 خنده ات را نه.

 

 گل سرخ را از من مگیر

 سوسنی را که می کاری،

 آبی را که به ناگاه

 در شادی تو سر ریز می کند،

 موجی ناگهانی از نقره را

 که در تو می زاید.

 

 از پس نبردی سخت باز می گردم

 با چشمانی خسته

 که دنیا را دیده است

 بی هیچ دگرگونی،

 اما خنده ات که رها می شود

 و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

 تمامی درهای زندگی را

 به رویم می گشاید.

 

 عشق من، خندۀ تو

 در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

 و اگر دیدی، به ناگاه

 خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،

 بخند، زیرا خندۀ تو

 برای دستان من

 شمشیری است آخته.

 

 خندۀ تو، در پاییز

 در کنارۀ دریا

 موج کف آلوده اش را

 باید برفراز،

 و در بهاران، عشق من،

 خنده ات را می خواهم

 چون گلی که در انتظارش بودم،

  گل آبی، گل سرخ ِ

 کشورم که مرا می خواند.

 

 بخند بر شب

 بر روز، بر ماه،

 بخند بر پیچاپیچ ِ

 خیابان های جزیره، بر این پسر بچۀ کمرو

 که دوستت دارد،

 اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

 آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،

 نان را، هوا را،

   روشنی را، بهار را،

 از من بگیر

 اما خنده ات را هرگز

 تا چشم از دنیا نبندم. "

 

پابلو نرودا

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠

دیگر ای آرام ِجانان در خیالم نیستی          

                               مگر ای دلبر خوبان تو به یاد کیستی

این دل عاشق ما را بنما  یکدم یاد                                   

                                ای تو غافل ز دلم اندر خیال چیستی

تو زمن یاد نداری که به تو جور کنم                     

                                دیگر ای نامهربان جویای حالم نیستی

من در این دارِ فنا جز تو که دارم  که دلم                

                                خوش بود زان روزهای اول و ثانیستی

ای که تو عشق من و جان منی درهمه حال                  

                             که بود همچو تویی ؟ که اول و باقیستی

 


از : احمد پویامنش

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠

 

 تابستان و حرارت خورشید

 

فرار از این گرمای سوزان

 

سفری به شهر رویاها

 

اینجا هوا ملس است

پهنه دشت به وسعت اندیشه

 

عظمت کوه به استواری یقین

 

دور از هم  ،در کنار هم

 

سرودن عشق

 

ازآغاز هستی، از بودن

 

هر روز حکایتی تازه از سر شوق

 

نشستم و چشم دوختم به صداقت

 

به عاطفه ، احساس ، باور

 

یقین در دوستی

 

تردید در تمنا

 

چگونه واژه واژه ها را در کنار هم آرایش دهم

 

تا تو را به باور زیباییها برساند

 

در زمزمه ی کو ه و دشت ،نسیم مهمان شد

 

چه طرب انگیز و با صفا

 

در زیر پای کوه ،رودخانه ای خروشان

 

با شتاب در حرکت به سوی هدف

 

از کوه پرسید راز قدمت عشق شما  در

چیست؟

 

دوان دوان روان شد

 

در تعجب دشت که حتی برای شنیدن فرصت

نداشت

 

رود خروشید جوابم

 

در تابستان آتی

 

بعد از سفر از خاک به افلاک

 

در بازگشتی دوباره خواهم شنید

 

و شتابان گذشت به سوی هجرتی دوباره

 

شیرینی رنج سفر...

 

به سوی پاکی دوباره...

 

کوه در زمزمه با نسیم سحری

 

و نگاه معصومانه ی دشت که

 

ناگاه خشم ابر سیاه با ابر سفید

 

در کشمکش شنیدن راز عشق

 

که هوا دیگرگون شد

 

آتش گرفت

 

غوغایی بر پا شد بین ابر سفید وابر سیاه

 

راز دلشان بر ملا شد

 

در ناکامی عشقی بی فرجام

 

ابر غرید و از سوز دل  گفت

 

عشق بازیگری است ماهر

 

ماری است آراسته با رنگ

 

فریبنده  در حرکاتِ موزون

 

 ابردوباره شعله ای دیگر  گرفت و غرشی از

درون

 

در تحملش نبود گریست  

 

و حقیقت تلخ خود را با بغضی شکسته سرود

 

و عشقش در قطرات باران جاری شد

 

کوه در سکوت مرموز می نگریست

 

دشت غرق درشادی

 

تن عریان خود را شستشو می داد

 

صبا را پرسیدند راز عشق در چیست ؟

 

گفت : فدا شدن در فاصله

 

استواری کوه هدیه ی زندگی به دشت است

 

سر سبزی دشت از امنیت

 

و نزاع ابرها در سبقت فدا شدن

 

و قبول فرودی باران درفراز درخت

 

 وزش باد زمزمه ی عشق است در گوش

طبیعت

 

در آشتی با هم

 

شقایق که تا آن لحظه ساکت بود

 

لبخندی زد و پاسخ گفت

 

 من خود عشقم

 

هر بار راز عشق دریا را از باد می شنوم

 

از نسیم

 

از باران،

 

رود

 

و رودخانه کبوتر نامه رسان عاشقانه های

ماست

 

و بازتاب جگر خونین در چهره ام

 

 و تلاطم  دریا در لحظه ی دیدار

 

با قطره قطره ی  خونش در رگهای من تفسیر

باران است...

 

بارانی از عشق

 

 بودن در فاصله

 

و حضور در  جدایی

 

از فاصله بین کوه و دشت

 

بین ابر و باد

 

نسیم و ترنم باران

 

عشق شقایق و دریا

 

مهم نیست فاصله ها

 

قرار است باد راز مرا برای بلبل ببرد

 

و من در انتظارش تا نغمه عشق را بسراید

 

عشق من هستم

 

عشق دریاست

 

پیله کرم ابریشمی است تنها

 

لبخند پروانه ای مست دور آلاله

 

عشق ترنم باران است برای شب بو ها

 

عشق درخشش ستاره است برای کشتی

 

عشق سکوت سنگ است در رازداری رود

 

عشق قطره شبنمی است بر گلبرگ در زدودن

غبار غم از چهره ی گل

عشق دیدن زیباییهاست در قلب من و تو

 

عشق نیاز است در یاد هم بودن نه با هم بودن

 

که عشق در غمخواری است برای هم

 

عشق در فاصله هاست در فاصله های دور

 

 

.

.

 

از: زهرا پویامنش

 

 

 

       

 

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠

 

 

 

هوای اینجا لطیف است و بی تو

 

هوای دلم ...

 

اما...

 

یادت باشد باران بارید و تو نبودی...

 

دشتِ وسیع بهانه ی تو را داشت

 

رودخانه در تلاطم

 

امواج کف آلود و شفاف

 

در پی هم روان

 

با زمزمه ی زیبایی ترانه ی عشق می خواندند

 

دلم اینجا نیست...

 

جایی است دور،جایی که اینجا نیست

 

جایی که هوایش هوای دیگری است

 

بهشت من...

 

هوای ملسی دارد و رویایی

 

میخواهم بخوابم شاید در خواب

 

ببینم آن بهشت رویایی...

.

.

.

از: زهرا پویامنش

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠

 

هر دم طلب و میل دوباره

 

هر دم رنجشی از رنگ کرانه

 

چرخ و فلک وگردش گردون

 

چرخی زَندَم در پس یغمای زمانه

 

عمری است به سر کردم و این درد

 

در حسرت دیدارِطرب وعیش روانه

 

ساقی دمی بگذارشرابی وگذرکن

 

پیمانه و جامی بر من ،کام شبانه

 

دیدار طلب در گذر از ،دوری ایام

 

این چند صباح درگذرو ، تو به نظاره

.

.

.

     از :زهرا  پویامنش    

 

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠

 

دوش به پهنه افق نظاره کردم

دیدم رخ زیبای خدا به کهکشان هاست

 راه کهکشان و دب اصغر

 اندر دل تاریک افق چو مه هویداست

   بنما تو نظر که آسمانها

از بحر چه با سکوت پیداست

 وین گونه ستاره های انور

چون دانه به گرد هم  چه زیباست

  گفتم که خداوند توانا ...

تو کیستی و من  ؟ که را تماشاست ؟

هرچه  به رخت نظاره کردم

وندر نظرم کنون چه غوغاست

گفتم که زمن هیچ مپرسید

زین ذهن و درایتم که رسواست

پرسید دوباره عقل ناقص

دادار کجاست ؟ به آسمانهاست  ؟

از بهر چه آن خدای والا

بر  سلطنتش یکه و تنهاست

از بهر چه در خلقت داور

 باد و مه و خورشید تواناست

ازبهرچه درملک و سماوات

انسان به تمام خلقت اولاست ؟ 

از بهر چه در وجود هستی

خالق احدی به قل هو الا ست ؟

بیچاره زپرسشات ، عقلم

درمانده و مضطر است و تنهاست

یا رب  بنما تو این حقیقت

 کین مسئله گنگ است و مبراست

.

.

.

از : احمد پویامنش

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠

 

 

نه بسته ام به کس دل

 

نه بسته کس به من دل

 

چو تخته پاره بر موج

 

رهـا رهـا رهـا من

 

 


زمن هر آن که او دور

 

چو دل به سینه نزدیک

 

به من هر آن که نزدیک

 

از او جــدا جــدا من

 

 


نه چشم دل به سویی

 

نه بـاده در سبویـی

 

که تـر کنـم گلویی

 

به یـادِ آشـنـا مـن

 

 


ستـاره هـا نهفـته

 

در آسمـان ابـری

 

دلم گرفته ای دوست

 

هوای گریه با من

 

هوای گریه با من

.

.

 سیمین بهبهانی

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠


چه خوب است که  دیگر نمی ترسم...

 

از تنهایی

 

با آن خو گرفتم...

 

شب و باغ ستاره ...

 

تاریکی شب های بلند ناامیدی

 

در آسمان قصه ی شب، پرنده بود و رهایی

                                شوق پرواز       

 

اوج ، در بیکران آسمان

 

در خنکای نوازشگرنسیم سحری ،

 

زمزمه ی راز دریا در گوش صدف

 

از معجزه ی باران

 

تو بگو ،برایم تو بگو

 

از فراز آسمان ، فرود زمین

 

از پرواز و روح باران

 

دستهای حاجت کویر

 

در انتظار...

 

از خاموشی شب

 

میدانم شبهای ساحلم بدون تو شبهای دلواپسی است

 

در هراسم از این دلواپسی...

 

می ترسم...

 

از نزدیک بودن های دور

 

و دور بودن های نزدیک

 

می ترسم...

.

.

.

از : زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠

 افسانه دل تا به چه هنگام توان با رخ یاران 

                                          عنوان بنمود  و نزدن دم ز اسیری

ای دوست مگر تاب و توان تا به چه حد است    

                                     این دل رسد از فصل جوانی که به پیری

افسوس که من دورم و تو دورتر ازمن   

                                         تا کی نتوان دید از این ره یه مسیری

 یک دم بنما مرهم رخ بر دل و جانم 

                               وانگه تو مپندار نگاهم بود از جبر و ز سیری

                  از شرم و متانت نتوان رخ به رخت شد     

                                      آنگه که جمالت برَدَم هوش و ضمیری

                 باید که نگه را به زمین دوخت که جانان   

                                     با مهر و عطوفت کند از تو دستگیری

                  وین پس به کدامین ره لیلی تو روانی  

                                           مجنون وصالت نشود یار و ظهیری

                افسون شوی و خار و پشیمان و پریشان  

                                         گر تو بودت دولت و گر شاه و امیری

ای دل شنو از من ،تو نصیحت که در این وادی باطل

                         یک روز تو شاهی و به روز دگرت همچو حقیری

.

.

.

از : احمد پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠

 
 
شب آرامی بود
 
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
 
 
 
زندگی یعنی چه؟
 
مادرم سینی چایی در دست
 
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
 
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
 
لب پاشویه نشست
 
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
 
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
 
:با خودم می گفتم 
 
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
 
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
 
رود دنیا جاریست
 
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
 
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
 
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
 
هیچ!!!
 
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
 
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
 
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
 
زندگی در همین اکنون است
 
زندگی شوق رسیدن به همان
 
فردایی است، که نخواهد آمد
 
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
 
ظرف امروز، پر از بودن توست
 
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
 
آخرین فرصت همراهی با، امید است
 
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
 
به جا می ماند
 
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
 
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
 
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
 
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
 
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
 
زندگی فهم نفهمیدن هاست
 
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
 
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
 
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
 
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
 
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
 
پرده از ساحت دل برگیریم
 
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
 
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
 
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
 
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
 
چای مادر، که مرا گرم نمود
 
نان خواهر، که به ماهی ها داد
 
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
 
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
 
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
 
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
 
من دلم می خواهد
 
قدر این خاطره را دریابیم
 
                                       سهراب سپهری
نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠

 

مرگ من سفری نیست

هجرتی است

از سرزمینی که دوست نمی داشتم

به خاطر نامردمانش !

خود آیا از چه هنگام این چنین

آئین مردمی از دست بنهاده اید ؟

پر ِ پرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت ِ درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن !

خوابی دیگر

به مردابی دیگر !

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر !

خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی !

آه ، این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند ...

 .

.

.

از : احمد شاملو

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠

پیرزن و کوزه شکسته

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش

می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد.

یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب

را در خود نگه می داشت.

هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای

که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود.

دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ،

نیمی از آبش را در راه از دست می داد.

البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از

خودش خجالت می کشید .

از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ،

می توانست انجام دهد.

پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت: من از خویشتن

شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی

که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم. پیر زن لبخندی زد وبه کوزۀ ترک دارگفت :

آیا تو به گل هائی که در این سوی راه، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می

بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است.

من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا

هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی. دو سال تمام ، من از گل

هائی که اینجا روئیده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.

اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت هر

یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم ولی همین کاستی ها و عیب هاست که

زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد...

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠

 

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است.

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

 

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی "ماه"، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی "مجذور" آینه است.

زندگی گل به "توان" ابدیت،

زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما،

زندگی "هندسه" ساده و یکسان نفسهاست.

 

 

از : سهراب سپهری

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠

 

تو خوبی

و این همه ی اعتراف هاست .

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشک ِ من نخستین لبخندم بود .

 

 

 ...

 

 

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوتت را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه ایی بیهوده می خوانید .

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست .

 

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

بر ماش منتی ست ؛

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است .

 

 

از : احمد شاملو

 

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠

Life may not always go your way

And every once in awhile

You might have a bad day

But, I promise you now

You won't ever be lonely


The sky turns dark

                                      And everything goes wrong

 Run to me and I'll leave the light on

And I promise you now

You won't ever be lonely


For as long as I live

                                       There will always be

                                            A place you belong

 Here beside me, heart and soul

                                               Baby, you only

 And I promise you now

You won't ever be lonely


It's still gonna snow

And it's still gonna rain

 The wind's gonna blow

On a cold winter day

 
And I promise you now

You won't ever be lonely

You're safe from the world

 
Wrapped in my arms


And I'll never let you go


Baby, here's where it starts

 And I promise you now

You won't ever be lonely

Here's a shoulder you can cry on

And a love you can rely on

For as long as I live

There will always be

A place you belong

 Here beside me, heart and soul

Baby, you only

 
And I promise you now

You won't ever be lonely

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠

      

                                                                                                                        

بنویسم از تو

بنویسم از من بی تو

از با تو بودنها و بی تو بودن

که هر کوی و برزنی عطر تو را به ارمغان  می آورد

در تمام بی تو بودن ها در کنارم احساست می کنم

 و در وجود وقلبم جاری هستی

در با تو بودن هایم

تمام احساسم را در اختیارت گذاشتم

که به میل خود این ره پیمودم

در بغض نبودن هایت...

پشت به رویاهایم با خیال تو به سر بردن

،در طاقت من نیست

به فاصله ها نمی اندیشم چرا که رد نگاه تو در نگاهم جاری است

احساست در اعماق وجودم رخنه کرده و  دلم را از من ربودست

 کوله بار خاطراتم بهترین همدمم شد

هر بار مرور خاطرات ،امید برگشت تورا ،در من جوانه ای تازه  زد

زیادی جوانه ها ، زنجیری شد بر دست و پای دل

که ریشه آن تا عمق جان کشیده شد

وهر بار نیازم به تو شدت گرفت ودرآتش انتظارت گداخته تر

بار اندوهی که بر دل میکشم بس طاقت فرسااست و سنگین

مامای دهر را گویید که سریعتر گام بردارد که چه زود دیر می شود

.

.

.

از : زهرا پویامنش

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠

 

سلام به شب و سکوت پر معنایش ...

شب با تاریکی و آرامش معنا می گیرد

تاریکی آن بسان تاریکی دل

و آرامش آن بسان آرامش یار

سال ها بود که نگارش دلنوشته را درکوچه، پس کوچه های پر از گرد و

خاک دلم دفن کرده بودم گویی هزاران سال از تاریخ سنگ قبرش

گذشته بود. سنگی سیاه و تاریک و ترک خورده، که نوشته های آن با

شکاف و ساییدگی ها فرسایش یافته بود و به تکه پاره های سنگ بدل

گشته بودو هیچ کس جز خودم نمی دانست که روی این لوح چه

نگاشته شده و چرا به ویرانه ای بدل گشته.

دستی از غیب و کلامی از دل گردوغبار سالیان دراز را کنار زد و روح تازه

ای به کالبد بی جان آن بخشید.تکانی خورد، نفسی تازه کشید و خون

در رگ هایش جوشش گرفت و بر منی که سال ها یاد و خاطره او را به

فراموشی سپرده بودم، پوزخندی از سر تمسخر که « دل را هیچ وقت

نمی توانی در گوشه ای از آلاچیق قلبی ساده مدفون سازی و حتی

سالیان دراز و خروار ها خاک هم نمی تواند خاموشی اش را شاهد

باشد.»

آری؛ مغرورانه و جسورانه مرا کوبید و فریاد شادی برآورد، فریادی که

دردی عمیق و کهنه را می خواست زنده  و بیدار کند. جفایی از روزگار،

خسته بودم در کوره راه های زندگی سبکبال و بی پروا قدم می زدم

گویی که روی ابرهای سفید و مخملی غلت می زنم نسیم خنک بهاری

و سرسبزی بهار یادآور خاطره ی خوش دل است ولی زنده ولی اکنون

چی؟ دلی که به پائیز زندگی نزدیک شده چه سود که بیدار باشد یا

خواب ، زنده باشد یا مرده.

در روزگاری که دل بهایی ندارد همان به ، در ساحل ماسه ای دریا

چمباتمه زده و زانوی غم در بغل گیرد. دلی که دوست دارد در ساحل

دریا ساعت ها و روزها را سپری می کند و با صدای دریا و نسیم در حال

وزش  آن در دل موج ها، لحظاتش را با تکه چوب کوچکی از ثانیه ها در

لابه لای ماسه های نمدار به خاک بسپارد و شاد و سرمست از اینکه در

این ثانیه ها ،نگاه به آب، گاه آرام و گاه پرتلاطم دریا دارد با نگاه به

وسعت دریا و افق، تمام خاطرات دل را شست و شو دهد و با خود عهد

کند در این دنیای نامردی و نامردی ها دل را در قفس تن زندانی کند و

فقط به آبی دریا بنگرد نه به دروغ آبی آسمان...

آسمانی که بیرنگ است و دغل و رنگ خود را از معصومیت دریا می گیرد.

در کنار آبی دریا حرفی از رنگ قرمز دل نیست. چون در ساحل دریا در

گوشه ای از آلاچیق فقط باید به آرامش رسید و آبی دید و آبی نگریست.

در عجبم که هنوز رنگ عشق رنگ قرمز است، رنگ خون نه!

عشق قداست خود را از دست داده  ...

به دل نهیب زد عشق زاییده ی هوس است و سرانجامی ندارد و باید

مجنون رهسپار بازی با گردوها شود...

باید دل را در آب شور دریا شستشو داد. قرار بود با حرارت و گرمای

خورشید وضویی از صداقت بگیرد و صادقانه با خود عهد کندکه دیگر

عاشق نشود و رنگی را به نام رنگ قرمز از خاطراتش حذف کند و همت

بر آن گمارد که بفهمد دوستی برتر از عشق است در دوستی گذشت و

فدا شدن لازم است. دوست داشتن و دوست بودن، نیاز دل است و به

آن پیوسته محتاج. نگاهی که از روی دوستی خالص باشد به رنگ قرمز

نیست به رنگ خون نیست، خود خون است که در رگ محبوب جوشیدن

می کند، جان می بخشد و جان نمی گیرد، آرام بودن را در وجود دوست

احساس می کند وقتی آرامش را به او هدیه می دهد و از خود

می گذرد و در او فدا می شود تازه به اوج می رسد، اوج لذت از اینکه

توانستی چتری باشی برای بارانش و نفهمد که چرا خیس نشد.

مصداق این رویا ها فقط در کنار همان ساحل دل، در سحرگاه قلبم و در

خلوت و سکوت آلاچیقی چوبی از تن خسته که گردش نسیم، روح آن را

نوازش می دهد و موسیقی اصیل را می نوازد...جای دنجی است.

 آرام و بی سروصدا و حیله در آن جایی ندارد و پرده های  نفاق افتاده  و

همه چیز آشکار شده.

حریم دیوار آلاچیق، بتونی و سنگی نیست، باز و آزاد و رهاست و می

توان با نگاهی از سر شوق دور دست ها را هم دید و از صداقت دریا هم

لذت برد.

دریایی که گوهر  ها را در دل خود مخفی کرده و نگاه نا محرم، آسمان

دغل باز بی رنگ را،  از آن محروم کرده، گوهری که در ساحل به آرامش

و هدایت ابدی برسد  و بر خود ببالد که رنگ آبی، بی نصیب بودو

مغموم...

.

.

 از :زهرا  پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠

 

مرا طاقت بی تو بودن نیست

 

 جام شراب در دست وشرابم نیست

 

پنجره ای که زنگار زمان را قرنها به همراه داشت

 

با کدامین چشمه آب حیات شستشو دادی؟

 

 

میدانم

 

آب شفا در کلیسا ی مقدس چشمان بی ریای تو

 

 و تطهیر من

 

 

من در زلال معرفت تو گم شدم و تصویر متحرک من

 

تمثال فرشته ای است مسخ شده ی عبادت تو

 

دیگر نه گوشی برای شنیدن دارد و نه چشمی برای دیدن

 

فکری که در مسیر پرستش یار بی مثال افتد

 

نیاز به گوش وچشم و ید دنیایی  ندارد

 

بال پروازم کافیست...........

 

 دمی بیشترم نیاز نیست در مهارتم به پریدن...

 

 و بدان دوری ازفکر تو ،

 

نشانه  حکایت شیرین پرواز است تا ابدیت

 

که در عالم معنا هیچ کلام و پرستشی را انتقاد نیست...

 

 و در پناه تو می توان

 

چشمهای نگران فردا را بست تا شرمنده ی

 

دستهای تهی  از اجابت آرزوهای سحرگاهی نباشد

 .

.

.

 

 

 از : زهرا پویامنش

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠

سر کوه بلند آمد سحر باد

 

 ز توفانی که می آمد خبرداد

 

د رخت  سبزه لرزیدند و لاله

 

به خاک افتاد و مرغ  از چهچهه افتاد

 

 

سر کوه بلند ابر است و باران

 

 زمین غرق گل و سبزه ی بهاران

 

 گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت است

 

برای آن که دور افتد ز یاران

 

سر کوه بلند آهوی خسته

 

 شکسته دست و پا ، غمگین نشسته

 

 شکست  دست و پا درد است ، اما

 

 نه چون درد دلش کز غم شکسته

 

سر کوه بلند افتان و خیزان

 

 چکان خونش از دهان زخم و ریزان

 

 نمی گوید پلنگ پیر مغرور

 

 که پیروز آید از ره ، یا گریزان

 

سر کوه بلند آمد عقابی

 

 نه هیچش ناله ای ، نه پیچ و تابی

 

نشست و سر به سنگی هشت و جان داد

 

 غروبی بود و غمگین آفتابی

 

 سر کوه  بلند از ابر و مهتاب

 

 گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب

 

 اگر خوابند  اگر بیدار ، گویند

 

 که هستی سایه ی ابر است ، دریاب

 

 

سر کوه بلند آمد حبیبم

 

بهاران بود و دنیا سبز و خرم

 

 در آن لحظه  که بوسیدم لبش را

 

 

  نسیم و لاله رقصیدند با هم

.....

از : اخوان

 

 

 

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠

  با الهام از شعر زیبا ی ساعت کوکی از  استاد بزرگوار هاشمی و در جواب ! دلنوشته ای  به نام ساعت نوشته شد...

.

. ساعت کوکی

بی هیچ چراغی

 

 دلخوش به شب پره های خاموش

 

تهی تر از خیال خلاء

 

بیدار ماندنم مضحک است

 

ترانه شنیدنم اندوه

 

من خواب بوده ام؟

 

 یا خواب مانده ام؟

 

کسی ساعت کوکی ام را برده است

 

می ترسم

 

تو را به جان عزیزت

 

قول بده برای سحر مرا بیدار می کنی

 

می دانی که باورم نمی شود

 

اما دلم دروغ می خواهد

 

 

 اما تو قول بده...

 

 

می دانم بیدار که شوم رفته ای

 

  بگذار خوابم بگیرد

 بعد می توانی به ساده لوحی این  ساده

دست در دست شب پرکان مرده

 

تا صبح بخندی..

کسی ساعت کوکی مرا برده است....

 

تنها خواب صمیمانه صادق است....

 

 

از:استاد بزرگوار حسن هاشمی

.................................

با اجازه از استاد محترم و در جواب:

ساعت...

 

کسی ساعت کوکی تو را ربوده است

 

 صداقت خواب پایدار نیست

 

لحظه ای فرا می رسد که زنگ ساعت شماطه دار

 

 

صمیمانه تو را از خواب بیدار می کند

 

 

و این هشداری جدی است

 

 

که در بیداری خفته نباشی

 

 

خواب و صداقتش را به شبانه هایت بسپار

 

 

و شهامت اجرا به روزانه هایت...

 

 

قول بده برای سحر که بیدارت کردم

 

 

باور کنی که زندگی در بیدار ی است

 

 

و بستر گرم را به امید روزی زیبا ترک کنی

 

 

می دانی که باور نمی کنم

 

 

دلت حقیقت را طالب است وتو دروغ

 

 

چشم دل باز کن و در بیداری سفر کن

 

 

سفر دل به سوی خالق دل

 

 

کسی ساعت کوکی تو را ربوده است

 

 

ثانیه های دیگر را به دست یغماگر زمان نسپار

.

.

.

 

از:زهرا پویامنش

نویسنده: زهرا پویامنش...(سحر) - چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠

 

یک دریا

 موج

  وتلاطم قلبی در طپش

 

 

یک  عشق

 احساس

 احساسی پایمال و ترک خورده

 

 

 یک  صاعقه

 شعله

 سوختن در انتظار

 

 

 یک  صخره

 باران

 و اشکی صیقل داده شده

 

 

 یک کویر

 تشنگی

 سرابی در دوردست

 

 

 یک مشت خاک

 کوزه ای  شکل گرفته

 از حرکت دست و پا و چرخ دوار

 

 

 یک  ساقه

 آفتاب

 و رویشی در مرداب

 

 

  یک سحر

  نوای بیداری

 و عشقی جاودانی

 

 

 .

.

 

 

از : زهرا پویامنش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زهرا پویامنش(سحر)...
شراب رویایی شبهای ارغوان ... دلنوشته های این وبلاگ در سایت شعر نو به ثبت رسیده است لطفا در هنگام کپی برداری نام نویسنده و آدرس وبلاگ را ذکر فرمایید.
کدهای اضافی کاربر :


www.shereno.com www.shereno.com